• Log in with Facebook Log in with Twitter Log In with Google      Sign In    
  • Create Account
  LongeCity
              Advocacy & Research for Unlimited Lifespans


Adverts help to support the work of this non-profit organisation. To go ad-free join as a Member.


Photo
* * * * * 1 votes

Longevity News Persian اخبار مربوط به تمدید حیات

longevity persian

  • Please log in to reply
140 replies to this topic

#61 Yahyaei

  • Guest
  • 125 posts
  • 126
  • Location:Iran

Posted 24 January 2015 - 05:06 PM

موفقیت در ممانعت از ایجاد دیابت تیپ یک در موشهای آزمایشگاهی

 

Researchers prevent type I diabetes in mouse model

http://www.sciencedaily.com/releases/2015/01/150120111248.htm

 

به تازگی محققین دانشگاه Saint Louis بر پایه نتایج یک مطالعه، مدعی شده اند که سیگنال مولکولی را شناسایی کرده اند که به کمک آن مانع از ایجاد دیابت نوع یک در موشهای آزمایشگاهی شده اند.

 

دیابت تیپ یک، یک بیماری اتوایمیون مزمن است که در طی آن سیستم ایمنی بدن، سلولهای بتای پانکراس را که مسئول ایجاد انسولین هستند، نابود می کند و بدین ترتیب به تدریج با کاهش تولید و در نهایت فقدان تولید انسولین، هایپرگلیسمی ایجاد می گردد. لازم به ذکر است که روشهای درمانی فعلی برای دیابت نوع یک عمدتاً مبتنی بر کنترل قند خون به کمک انسولین درمانی هستند که البته در طول کل عمر بیمار، باید ادامه پیدا کنند.

 

این تیم تحقیقاتی با هدف ممانعت از ایجاد بیماری بجای درمان آن پس از وقوع، تحقیقات خود را بر روی بلوک کردن واکنشهای اتوایمیونی که منجر به تخریب سلولهای بتا و در نهایت بروز دیابت می شوند، متمرکز کردند.

 

در نهایت آنها به استراتژی پیشگیرانه ای دست پیدا کردند که با اجرای آن بر روی حیوانات آزمایشگاهی، نه تنها هیچ یک از حیوانات سالم بلکه حتی گروهی از حیوانات که بخشی از سلولهای بتای پانکراس آنها، تخریب شده بود نیز به دیابت مبتلا نشدند. از اینرو این محققین معتقدند که با بکارگیری این شیوه پیشگیرانه، روند پیشرفت دیابت تیپ یک در افراد مستعد، بسیار کند خواهد شد یا اینکه حداقل نیاز آنها به انسولین درمانی را برطرف می کند.

 

در حال حاضر، نقش دو تیپ اصلی از لنفوسیتهای T به عنوان اجزاء سیستم ایمنی در ایجاد دیابت تیپ یک، کاملاً مشخص است اما اطلاعات چندانی پیرامون نقش دسته سوم این سلولها یعنی لنفوسیتهای TH17 در این زمینه وجود ندارد.

 

در طی این مطالعه، محققین موفق به شناسایی نقش دو گیرنده هسته در فرآیند تکامل سلولهای Th17 شدند و با کنترل این گیرنده ها در نهایت موفق به مهار واکنشهای اتوایمیون در قبال سلولهای بتا در مدلهای آزمایشگاهی شدند.

 

آنها این دو گیرنده اصلی یعنی ROR alpha و Gamma t را با استفاده از SP1001 که یک آگونیست انتخابی معکوس می باشد و توسط همین تیم تحقیقاتی طراحی شده است، بلوک کردند و بدین ترتیب مانع از ایجاد دیابت تیپ یک در موشهای آزمایشگاهی شدند.

 

این نتایج، مشخصاً نشان می دهند که سلوهای TH17، نقش کلیدی در ایجاد دیابت تیپ یک دارند و از اینرو در طراحی استراتژیهای درمانی آینده باید این سلولها را نیز به عنوان اهداف درمانی جدید، مدنظر قرار داد.

 



#62 Yahyaei

  • Guest
  • 125 posts
  • 126
  • Location:Iran

Posted 24 January 2015 - 05:08 PM

شناسایی یک ژن موثر در حفظ سلامت ارگانهای بدن

 

Prolonging lifespan: Researchers create Methuselah fly by selecting best cells

http://www.sciencedaily.com/releases/2015/01/150115134624.htm

 

اخیراً یک تیم تحقیقاتی از دانشگاه Bern با فعالسازی ژنی که سلولهای ناسالم را تخریب می کند، موفق شدند که طول عمر مگس Drosophila melanogaster را به عنوان مدل آزمایشگاهی اولیه سالخوردگی به میزان قابل ملاحظه ای افزایش دهند. این یافته ارزشمند، دریچه های جدیدی را در زمینه تحقیقات ضدسالخوردگی در انسان، گشوده است. در واقع این محققین روش جدیدی را معرفی کرده اند که به کمک آن می توان با بهبود انتخاب و گزینش بهترین سلولها در بدن، میزان عمر سالم موجود زنده را افزایش داد.

 

بدن ما متشکل از میلیاردها سلول مختلف می باشد که در حین فرآیند پیری و تحت تاثیر استرسهای مختلف داخلی و محیطی مانند پرتوهای ماوراء بنفش خورشید، مجموعه ای از خطاهای ژنتیکی در آنها انباشته می شود. این خطاها مشخصاً در یک زمان و با یک شدت مشابه بر روی تمام سلولها تاثیر نمی گذارند و برخی از سلولها بیش از دیگران تحت تاثیر قرار می گیرند. بر همین اساس محققین دانشگاه Bern، این فرضیه را مطرح کرده اند که احتمالاً انتخاب و گزینش سلولهایی که کمتر تحت تاثیر این خطاها قرار می گیرند و حذف سلولهای آسیب دیده، می تواند استراتژی مناسبی برای حفظ سلامت بافت و در نتیجه ایجاد تاخیر در سالخوردگی و افزایش طول عمر مفید باشد.

 

به منظور بررسی این فرضیه، محققین از مگسهای Drosophila melanogaster به عنوان مدلهای آزمایشگاهی اولیه استفاده کردند. نخستین چالش در ابتدای این مطالعه، شناسایی سلولهایی بود که در ارگانهای مختلف این مگس، سالمتر باقی می ماندند. به تدریج و با پیشرفت مراحل مختلف این طرح، این محققین، ژنی را شناسایی کردند که در سلولهای حساستر نسبت به استرسهای محیطی، فعال می شد.

 

آنها این ژن را ahuizotl یا azot نامگذاری کردند که از نام یکی از موجودات افسانه ای به نام Aztec گرفته شده است که در افسانه ها با حمله کردن به قایق های ماهیگیری از جمعیت ماهیها، محافظت می کرد. در واقع عملکرد این ژن هم شباهت زیادی به این موجود افسانه ای دارد؛ چرا که بصور انتخابی با فعال شدن در سلولهای ناسالم و از بین بردن آنها، به حفظ سلامت ارگانهایی مانند مغز و یا معده، کمک می کند.

 

در حالت طبیعی، دو کپی از این ژن در هر سلول وجود دارد. این محققین با تلقیح کپی سوم از این ژن، موفق شدند که با کارایی بیشتری، سلولهای سالمتر را غربال کنند. نتایج اجرای این مکانیزم کنترل کیفی سلولی، بسیار شگفت انگیز بود چرا که سبب شد، مگسها برای مدت زمان طولانی تری، سلامت بافتهای خود را حفظ کنند، با سرعت کندتری سالخورده شوند و در نهایت عمر مفید طولانی تری داشته باشند. بر اساس نتایج این مطالعه، عمر مفید این مگسها نسبت به مگسهای طبیعی، 60-50 درصد طولانی تر، گزارش شده است.

 

با توجه به اینکه ژن azot در انسان نیز محافظت شده می باشد، این محققین امیدوارند که با توجه به تجربیات و نتایج این مطالعه بتوانند با غربال سلولهای سالمتر در ارگانهای مختلف بدن انسان، در آینده از این روش به عنوان یک استراتژی ضدسالخوردگی در انسان، استفاده کنند.

 



#63 ilia

  • Topic Starter
  • Member, Moderator
  • 605 posts
  • 255
  • Location:Israel

Posted 06 March 2015 - 07:13 PM

Dear friends,
We are very proud and delighted to announce the creation of the world’s first site in Persian dedicated to promotion of aging and longevity science! Longevity Iran:

http://www.longevityiran.com/

 

 

It is a premier knowledge hub, including blog articles, books, databases, organizations and more. It will serve as an invaluable platform to promote longevity research and advocacy in Persian, and strengthen the Persian-speaking pro-longevity community in Iran and around the world!

Great many thanks to the site creators! (The main creator of the site is also the main creator of this thread).  And many thanks to all who supported this initiative. In fact, this was the project performed by the Iranian Longevity Alliance (https://www.facebook...longevity.iran/), in cooperation with Israeli Longevity Alliance, and India Future Society! Let us hope there will be many more such international collaborations for the promotion of longevity for all! And let us hope there will be many more sites and materials on longevity science in all languages.

Please help this initiative to develop, by inviting Persian-speaking friends to contribute relevant materials or promoting the site in relevant venues.

Please create similar sites and materials on longevity science in your language!

Thank you!

 


  • like x 1

sponsored ad

  • Advert
Advertisements help to support the work of this non-profit organisation. [] To go ad-free join as a Member.

#64 Yahyaei

  • Guest
  • 125 posts
  • 126
  • Location:Iran

Posted 13 August 2015 - 07:28 PM

93.jpg

 

 

آسیبهای وارده به ژنوم می توانند سبب ایجاد سالخوردگی زودرس گردد

 

علیرغم وجود مکانیسمهای ترمیمی مختلف، معمولاً به تدریج و در گذر زمان، مولکول DNA دچار آسیبها و موتاسیونهای مختلفی می شود که در ساختار آن باقی می مانند و

بصورت موازی با افزایش سن، امکان و احتمال ترمیم این آسیبها نیز کمتر می گردد. تجمع این ناهنجاریها در ساختار DNA می تواند سلول را وارد فاز غیر قابل برگشتی کند که نتیجه آن مرگ سلول خواهد بود. در واقع بسیاری از محققین معتقدند که بسیاری از علائم ضعف و ناتوانی دوران سالخوردگی نتیجه ورود سلولهای بدن به این فاز غیر

قابل برگشت است.

 

در مورد روند بیماری Progeria که سالخوردگی زودرس نیز نامیده میشود به نظر می رسد که آسیبهای وارده به DNA، نقش موثری داشته باشند؛ بطوریکه بیماران مبتلا به این عارضه همگی دارای موتاسیونهای متعددی در ژنهای پروسه ترمیم DNA هستند. در همین راستا، محققین دانشگاه Pennsylvania بر پایه نتایج یک مطالعه مدعی شده اند که ارتباط مولکولی بین آسیبهای وارده به DNA، مرگ سلول و سالخوردگی زودرس را شناسایی کرده اند.

شناسایی بازیگران اصلی این مسیر مولکولی نه تنها امکان تعریف اهداف درمانی جدید برای بیماران مبتلا به Progeria را فراهم می کند بلکه حتی این امیدواری را ایجاد می کند که بتوان در آینده، روند سالخوردگی طبیعی را نیز کندتر کرد و با عوارض منفی آن مقابله نمود.

در این مطالعه، عملکرد انترفرونها که پیام رسانهای شیمیای بدن هستند و معمولاً هم بطور طبیعی در پاسخ به تهاجم پاتوژنهایی مانند ویروسها تولید می شوند، به دقت مورد بررسی قرار گرفت. این محققین در نهایت به این نکته پی بردند که سیگنال انترفرونها در پاسخ به شکست ساختار دو رشته ای DNA افزایش می یابد و همین واکنش سبب می شود که سلولها وارد فاز مرگ سلولی شوند.

بر همین اساس، این محققین با غیرفعالسازی مسیرهای خاص سیگنال انترفرونها در موشهای مدل Progeria موفق شدند که طول عمر این حیوانات را افزایش دهند بطوریکه میزان باروری در این موشها افزایش یافت، میزان موهای خاکستری آنها کمتر شد و علاوه بر اینکه جثه آنها نسبت به موشهای کنترل Progeria بزرگتر شد، میزان توان فیزیکی آنها نیز بهبود پیدا کرد.

از اینرو، نتایج این مطالعه نشان می دهد که با بلوک موضعی سیگنال انترفرونهای خاص می توان اثرات آسیبهای وارده به DNA را تا حدی مدیریت کرد. همچنین اگرچه تاکنون تصور می شد که نقش اصلی انترفرونها، پاسخ به یکسری پاتوژنهای خاص می باشد اما اکنون به نظر می رسد که بین آسیبهای وارده به DNA و عملکرد انترفرونها نیز ارتباط وجود دارد.

البته در مطالعات قبلی نیز مشخص شده بود که در افراد مبتلا به بیماریهای خودایمنی، سیگنال انترفرونها غیرطبیعی است اما اکنون با بررسی DNA آنها مشخص شد که افزایش سیگنال انترفرونها در این افراد کاملاً منطبق با شکست رشته های DNA در آنها می باشد.

در مورد بیماران سرطانی نیز که تحت شیمی درمانی و پرتودرمانی قرار دارند، با توجه به اینکه میزان آسیبهای وارده به DNA، بالاست، سیگنال انترفرونها نیز مشخصاً بالا می باشد.

در واقع یکی از مواردی که این محققین به دنبال یافتن آن بودند، پاسخ به این سئوال بود که آیا آسیبهای وارده به DNA خود سبب القاء بیان و ترشح انترفرونها می شوند و یا اینکه این القاء ناشی از ایجاد ناهنجاری و مرگ سایر اجزاء سلول است؟

آنها برای پاسخ به این پرسش به کمک تکنیک ابداعی خود و بدون استفاده از شیمی درمانی و پرتو، در ساختار دور رشته ای DNA موشهای آزمایشگاهی، شکست مولکولی ایجاد کردند و در نهایت متوجه شدند که با این کار سطح بیان انترفرون بتا و IRF7 که مولکول Reporter انترفرون می باشد، افزایش می یابد.

در ادامه به تدریج مشخص شد که در سلولهای بیماران مبتلا به Progeria و همچنین موشهای حامل موتاسیون منجر به ایجاد Progeria نیز سطح بیان انترفرون بتا به میزان قابل ملاحظه ای بالاست و از سوی دیگر در صورت استفاده از داروهای بلوک کننده انترفرون بتا، روند ورد سلولها به فاز مرگ کندتر می شود.

یکی از دلایلی که سبب شده است این تصور ایجاد گردد که ورود سلوها به فاز مرگ، پایه گذار آغاز و پیشرفت سالخوردگی است نحوه بروز این فرآیند در سلولهای بنیادی بدن است که در حالت طبیعی مسئول تامین جمعیت سلولهای سالم بدن هستند.

مطالعات قبلی در این زمینه نشان داده بود که در موشهای فاقد ژن Terc، میزان کارایی سلولهای بنیادی بسیار پایین است و این موشها دچار سالخوردگی زودرس می شوند. لازم به ذکر است که بیان ژن Terc یکی از ارکان مهم پاسخهای ترمیم DNA می باشد.

بر این اساس، در این مطالعه، محققین ابتدا موفق به مهندسی و زادآوری نسلی از موشهای فاقد Terc شدند که گیرنده انترفرون هم نداشتند و سپس آزمونهای in vivo خود را بر روی این موشها، اجرا کردند.

همانطور که انتظار می رفت، در این موشها علائم سالخوردگی زودرس تخفیف یافته بود و یا به عبارت دیگر با مدیریت سیگنال انترفرونها، فنوتیپ سالخوردگی زودرس در آنها دچار تغییرات اساسی شده بود.

 

این محققین در ادامه در صدد هستند تا با اجرای مراحل تکمیلی این مطالعه، دقیقاً اثرات منفی بلوک موضعی انترفرونها را مورد ارزیابی قرار دهند تا بتوانند امکان استفاده از نتایج این مطالعه را برای کنترل روند سالخوردگی طبیعی نیز مشخص کنند.

منبع:

http://www.iranlonge...=1022#more-1022

 

 


Edited by Yahyaei, 13 August 2015 - 07:31 PM.


#65 Yahyaei

  • Guest
  • 125 posts
  • 126
  • Location:Iran

Posted 15 August 2015 - 03:48 PM

94.gif

 

اهمیت تلومر و تلومراز در سرطان

 

 

در حالت طبیعی، زمانیکه یکی از سلولهای بدن تقسیم می شود، هر یک از سلولهای حاصل، باید یک کپی مشابه با ژنوم سلول مادر را دریافت کنند اما گاهی در طی این فرآیند، خطاهایی ایجاد می گردد که منجر به ایجاد موتاسیونهایی می شود که می توانند سبب ایجاد عوارض مختلف از جمله سرطان شوند. به منظور اجتناب از ایجاد این نوع آثار و نتایج ناخوشایند در هر یک از موجودات زنده، معمولاً این نوع سلولهای حامل موتاسیون که عدد کروموزومی آنها طبیعی نمی باشد بواسطه مکانیزمهای محافظتی مختلف، حذف می شوند.

 

به تازگی محققین موسسه تحقیقات سالخوردگی Leibniz بر پایه نتایج یک مطالعه، مدعی شده اند که سکانسهای تلومر در تشخیص سلولهای Aneuploid که عدد کروموزومی غیرطبیعی دارند توسط مکانیزمهای محافظتی، نقش مهم و کلیدی دارند؛ بطوریکه تلومرها با ایجاد سیگنالهای استرس که سبب سرکوب پرولیفراسیون این سلولها می شوند، نسبت به Aneuploidy پاسخ می دهند. از سوی دیگر تلومراز نیز به عنوان آنزیمی که تلومرها را سنتز می کند می تواند در جهت عکس با کاهش این سیگنال استرس، سبب بقاء سلولهای Aneuploid گردد و در واقع بجای حذف این سلولها سبب سرطانی شدن آنها گردد.

 

تلومرها که ساختارهای انتهایی کروموزومهای خطی هستند معمولاً متشکل از سکانسهای تکرار شونده DNA و برخی پروتئینهای اختصاصی باند شونده به این سکانسها می باشند. در واقع این ساختارها با تشکیل Cap محافظ در انتهای کروموزومهای خطی مانع از ایجاد ناپایداریهای کروموزومی می شوند. به منظور انجام صحیح تکثیراین سکانسها، وجود DNA پلیمراز اختصاصی تلومر که تلومراز نامیده می شود، ضروری است.

 

مطالعاتی که در طی دو دهه اخیر در این زمینه صورت گرفته است، نشان می دهد که تلومرها و تلومراز دارای نقش و کارکرد دو گانه ای در سرکوب و یا تسریع روند توموری شدن سلولها هستند. در افراد بالغ معمولاً فعالیت تلومراز تنها محدود به سلولهای بنیادی می شود و در واقع این آنزیم در اکثر سلولهای بدن وجود ندارند؛ در نتیجه در غیاب تلومراز، به تدریج با کوتاهتر شدن سکانسهای تلومر، طول عمر سلول نیز محدود می شود و در نتیجه امکان سرطانی شدن آنها از بین می رود.

 

از سوی دیگر توجه به این نکته نیز ضروری است که فرآیند کوتاهتر شدن سکانسهای تلومر باید بصورت تدریجی و در دراز مدت انجام شود چرا که در صورت نبود تلومرها و حذف آنها در طی تنها چند تقسیم محدود، کارکرد Capping آنها نیز وجود نخواهد داشت که به نوبه خود می تواند عواقب ناگواری را برای سلول و بدن به همراه داشته باشد که از جمله آنها ایجاد ناپایداریهای ژنتیکی است که خود می تواند به عنوان منشاء ایجاد سرطان عمل کند. البته در سلولهایی که آنزیم تلومراز در آنها فعال می باشد، این انتظار وجود دارد که این آنزیم با کارکرد خود مانع از ایجاد تومور بواسطه سکانسهای ناقص تلومر گردد.

 

اما نتایج این مطالعه اخیر نشان می دهد که تلومر و تلومراز دارای نقش کلیدی تری نیز در روند سرطانی شدن سلولها می باشند بطوریکه سکانسهای بلند و کارای تلومر می توانند عدم تعادل کروموزومی را نیز آشکار سازند و پرولیفراسیون و رشد سلولهای Aneuploid را سرکوب کنند.

 

البته در این وضعیت، کارکرد آنزیم تلومراز بیشتر از آنکه مفید باشد، مضر خواهد بود چرا که این امکان را برای سلولهای Aneuploid فراهم می کند که بتوانند از مکانیزمهای محافظتی موجود برای مقابله با این ناهنجاری، فرار کنند و با زنده ماندن این سلولها، امکان پیشرفت آنها به سمت سرطانی شدن فراهم گردد.

 

هر چند که در گذشته نیز تلومر و تلومراز به عنوان اهداف بالقوه درمان سرطانهای مختلف مطرح بوده اند اما با توجه به نتایج مطالعه اخیر، اکنون به شکل جامع تری می توان آنها را در زمینه درمان سرطان مورد ارزیابی قرار داد. به عنوان نمونه، تاکنون چنین تصور می شد که با سرکوب فعالیت تلومراز، سلولهای سرطانی به تدریج و در طی یک دوره طولانی از تقسیمات سلولی، از بین خواهند رفت اما نتایج این مطالعه نشان می دهد که این امکان وجود دارد که با سرکوب فعالیت تلومراز، پرولیفراسیون سلولهای سرطانی، بلافاصله متوقف گردد. 

 

منبع:

http://www.iranlongevity.com

 



#66 Yahyaei

  • Guest
  • 125 posts
  • 126
  • Location:Iran

Posted 15 August 2015 - 03:54 PM

95.jpg

 

 

 

اهمیت اسیدهای چرب امگا سه در مقابله با بیماری آلزایمر

 

 

نتایج یک مطالعه که به تازگی توسط محققین دانشگاه Illinois ارائه شده است نشان می دهد که در گروه سالمندانی که در معرض خطر ابتلاء به بیماری آلزایمر قرار دارند، افرادی که در رژیم غذایی خود مقادیر بیشتری اسیدهای چرب امگا سه را گنجانده اند، میزان کارکردهای ادراکی مغز آنها به مراتب بهتر از سایر سالمندان است و در واقع ناحیه Anterior Cingulate Cortex مغز آنها که مسئول این نوع کارکردها می باشد، بزرگتر از سایر افراد هم سن آنها می باشد.

 

نتایج این بررسی نشان می دهد که مصرف DHA یا Docosahexaenoic acid و EPA یا Eicosapentaenoic acid که معمولاً در روغن ماهی یافت می شوند می تواند میزان کارایی و انعطاف پذیری ادراکی را در افراد مسن و سالخورده بهبود بخشد.

 

نتایج مطالعات متعددی که در طی سالیان اخیر در این زمینه صورت گرفته است همواره بر وجود ارتباط کلیدی بین کمبودهای غذایی و شانس ابتلاء به مشکلات ادراکی و بیماریهای مختلف تخریب کننده نورونها مانند آلزایمر تاکید داشته اند. اکنون در کنار نتایج قبلی، دستاوردهای این مطالعه، بار دیگر نشان داد که استفاده از یک رژیم غذایی سالم و مناسب تا چه حد می تواند به حفظ کارکردهای اصلی مغز، کند کردن روند پیشرفت سالخوردگی و همچنین کاهش احتمال ایجاد بیماریهای ناتوان کننده دوران سالخوردگی، کمک کند.

 

در این مطالعه محققین سعی کردند تا بر روی جنبه هایی از کارکرد مغز متمرکز شوند که معمولاً در بسیاری از مطالعات مربوط به سالخوردگی از آن غفلت می شود. به عنوان نمونه تاکنون بیشتر بررسی های صورت گرفته در زمینه اختلالات ادراکی دوران سالخوردگی بر روی ضعف حافظه سالمندان متمرکز شده است در حالیکه به نظر می رسد که شاخصهایی مانند میزان انعطاف پذیری ادراکی (میزان کارایی مغز در تغییر از یک کارکرد به کارکرد دیگر) و سایر کارکردهای اجرایی مغز می توانند در مقایسه با بررسی حافظه به تنهایی، معیار مناسبتری برای بررسی سلامت مغز افراد سالخورده باشند.

 

لازم به ذکر است که کارکردهای اجرایی مغز فعالیتهایی مانند طراحی و برنامه ریزی، استدلال، توجه کردن، حل مسائل، کنترل هیجانات و همچنین خود انعطاف پذیری ادراکی را شامل می شود و متاسفانه این کارکردها زودتر در مقایسه با سایر قابلیتها و فعالیتهای مغزی در حین سالخوردگی دچار افول می شوند.

 

در این مطالعه برای نخستین بار تاثیر مثبت مصرف یک نوع ماده غذایی خاص بر کارکرد صحیح فعالیتهای ادراکی مغز آن هم بواسطه تاثیر مستقیم آن ماده غذایی بر ناحیه خاصی از بافت مغز، نشان داده شده است. برای این منظور، در طی این مطالعه 40 سالمند سالم به لحاظ فعالیتهای ادراکی مغز که در سنین 75-65 سال قرار داشتند و حامل ژن APOE e4 که واریانت ژنتیکی استعداد ابتلاء به بیماری آلزایمر در دوران سالخوردگی است، مورد ارزیابی قرار گرفتند.

 

در طی این مطالعه، محققین علاوه بر بررسی میزن انعطاف پذیری ادراکی مغز افراد، بصورت پیوسته مقادیر EPA و DHA خون این افراد را نیز پایش می کردند و از مغز آنها به کمک MRI عکس برداریهای لازم را انجام می دادند. در نهایت، بررسی های آماری وجود ارتباط معنی دار بین این فاکتورها را به اثبات رساند. 

 

منبع:

http://www.iranlongevity.com/?p=663

3


Edited by Yahyaei, 15 August 2015 - 04:20 PM.


#67 Yahyaei

  • Guest
  • 125 posts
  • 126
  • Location:Iran

Posted 15 August 2015 - 04:01 PM

96.jpg

 

 

 

شناسایی و معرفی روش جدیدی برای ممانعت از ایجاد نابینایی ناشی از دیابت

 

 

به تازگی محققین دو دانشگاه Johns Hopkins و Maryland بر اساس نتایج یک مطالعه مشترک که بر روی کشت آزمایشگاهی سلولهای انسان صورت گرفت، سیگنال مولکولی را شناسایی و معرفی کرده اند که بر اساس آن در صورتیکه دو پروتئین مرتبط با رشد عروق خونی بلوک شوند، می توان از ایجاد نابینایی ناشی از دیابت پیشگیری و یا حتی مبتلایان به این عارضه را درمان کرد.

 

این شکل از نابینایی که در اصطلاح Diabetic retinopathy نامیده می شود، شایعترین عامل از دست دادن بینایی در سالخوردگان در بسیاری از نقاط دنیا محسوب می شود. این عارضه زمانی ایجاد می شود که به تدریج و در گذر زمان، عروق خونی طبیعی در چشم با عروق شکننده، نشت دهنده و غیرطبیعی جدید جایگزین می شوند و با نشت مایعات و خون به داخل چشم، شبکیه حساس به نور آسیب دیده و در نهایت به نابینایی ختم می شود.

 

درمان عروق خونی آسیب دیده با کمک لیزر که در حال حاضر متداولترین روش برای درمان این بیماری است تنها در حدی موثر است که فرد مبتلا تا مدتی بتواند بینایی Central خود را حفظ کند؛ در صورتیکه اغلب قابلیت بینایی Peripheral و همچنین بینایی در تاریکی و شب را از دست خواهد داد.

 

در مورد ترکیبات دارویی مانند Bevacizumab، Ranibizumab و Aflibercept نیز تنها بواسطه بلوک فعالیت VEGF که فاکتور رشد حساس به فشار پایین اکسیژن می باشد، امکان رشد عروق خونی جدید فراهم می شود که البته متاسفانه بیشتر این عروق، غیر طبیعی هستند. همچنین مطالعات متنوعی که بر روی این ترکیبات دارویی صورت گرفته است، نشان می دهند که هر چند این داروها می توانند روند پیشرفت Proliferative diabetic retinopathy را کند کنند اما عملاً قادر به پیشگیری از ایجاد این عارضه نیستند.

 

در همین راستا و در طی این مطالعه، محققین ابتدا با جمع آوری نمونه های مختلف از مایع چشم افراد سالم، بیماران دیابتی غیر مبتلا به Diabetic retinopathy و بیماران دیابتی مبتلا به سطوح مختلف Diabetic retinipathy، میزان VEGF را اندازه گیری کردند.

 

نتایج در کمال تعجب نشان داد که هر چند که مقادیر VEGF در نمونه های افراد مبتلا به Proliferative diabetic retinopathy در اغلب موارد بالاتر از نمونه های افراد طبیعی است اما در برخی از این بیماران، علیرغم شدت بالای بیماری، مقدار VEGF حتی کمتر از افراد سالم می باشد. البته لازم به ذکر است که حتی همین مقادیر پایین VEGF نیز در شرایط آزمایشگاهی، قادر به تحریک رشد عروق خونی می باشد.

 

بنابراین، این نتایج نشان می دهند که هر چند VEGF مشخصاً نقش مهمی در رشد عروق خونی دارد اما تنها فاکتور موثر در این زمینه نمی باشد.

 

با ادامه این بررسی ها بر روی کشت آزمایشگاهی سلولهای انسان و همچنین موشهای مدل، مشخص شد که فاکتور موثر بعدی در این فرآیند، پروتئین Angiopoietin like 4 می باشد. بطوریکه محققین مشاهده کردند که با بلوک  توام VEGF و Angiopoietin like 4 در بیماران مبتلا به Proliferative diabetic retinopathy، مشخصاً رشد عروق خونی غیرطبیعی و معیوب نیز کاهش می یابد.

 

اکنون محققین با توجه به نتایج این مطالعه در گامهای بعدی در صدد هستند تا به کمک طراحی یک ترکیب دارویی مناسب بتوانند به شکل کاملاً ایمن فعالیت Angiopoietin like 4 را بلوک کنند تا با استفاده از آن در کنار داروهای فعلی بلوک کننده VEGF، به شکل موثری پیشرفت موارد Proliferative diabetic retinopathy را مهار کنند و یا حتی از ایجاد این عارضه، پیشگیری کنند.

 

یکی از موارد دیگری که در طی مطالعات تکمیلی باید به آن پاسخ داده شود، میزان تاثیر و نقش Angiopoietin like 4 در سایر بیماریهای چشم مانند بیماری Macular degeneration می باشد که در آن پروتئین اصلی شبکیه، تخریب می شود.

 

منبع:

http://www.iranlongevity.com/?p=681

 



#68 Yahyaei

  • Guest
  • 125 posts
  • 126
  • Location:Iran

Posted 15 August 2015 - 04:05 PM

[rtl]

97.jpg

 

اثر مشترک سیستم ایمنی و سلولهای بنیادی در سلامت دستگاه گوارش

 

 

به تازگی محققین موسسه Buck بر پایه نتایج یک مطالعه، سیگنال مولکولی پیچیده ای را شناسایی کرده اند که بر اساس آن، سلامت دستگاه گوارش نتیجه برهمکنش خاصی بین سلولهای ایمنی و سلولهای بنیادی سازنده دستگاه گوارشی است.

 

در واقع این سیگنال مولکولی مسئول بازسازی دستگاه گوارش پس از وقوع عفونتهای باکتریایی در این دستگاه می باشد ولی از سوی دیگر در مطالعه ای که بر روی مگسهای میوه صورت گرفته است مشخص شده است که این سیگنال مولکولی در دوران سالخوردگی می تواند در جهت عکس عمل کند؛ از اینرو به نظر می رسد که لازم است بار دیگر علل و عوامل برخی بیماریهای مرتبط با سالخوردگی مانند Irritable bowel syndrome، Leaky gut و سرطان Colorectal مورد ارزیابی قرار گیرند.

 

آنچه که به وضوح از نتایج این مطالعه بر می آید این است که سیستم ایمنی هم در آغاز پروسه بازسازی و هم در توقف این پروسه در دستگاه گوارشی دارای نقش کلیدی است و در واقع برآیند این دو کارکرد سیستم ایمنی، تامین کننده هموستاز بافتهای این ناحیه می باشد.

 

در این مطالعه که بر روی مگسهای میوه صورت گرفت، مشخص شد که هموسیتهای شبه ماکروفاژ که در واقع شاخه ایمنی سلولار را در این مگسها تشکیل می دهند، بدنبال ایجاد آسیب در بافت روده، وارد آن می شوند. سپس این هموسیتها با ترشح فاکتور رشد Dpp یا Decapentaplegic و بواسطه فعال کردن گیرنده های اختصاصی در سلولهای بنیادی، پروسه بازسازی را آغاز و فعال می کنند.

 

لازم به ذکر است که Dpp همولوگ BMP یا Bone morphogenetic protein است که دارای کارکردهای متنوعی مانند کنترل حرکت، تمایز و یا تهاجم در سلولهای نرمال می باشد.

 

در ادامه، سلولهای بنیادی نیز طی یک سیگنال پیچیده و جالب، در اواسط فرآیند بازسازی و به کمک فعال کردن دیگر گیرنده های مرتبط با Dpp، نوع پاسخ و برهمکنش خود را با Dpp تغییر می دهند به طوریکه از این مرحله به بعد، سلولهای بنیادی بجای فعال شدن وارد فاز سکون می شوند.

 

البته این رفتار دوگانه به منظور حفظ تعادل بین دو فرآیند ترمیم و ممانعت از پرولیفراسیون بیش از حد سلولی، کاملاً ضروری است چرا که در غیر اینصورت Dysplasia پیش سرطان، ایجاد خواهد شد.

 

نتایج این مطالعه در حدی است که تنها به کمک آن، نقطه آغاز سلسله واکنشها و برهمکنشهای ایجاد شده در حین پروسه بازسازی آسیب دیده گی های سیستم گوارش، قابل درک است اما با اینحال پرواضح است که حفظ زمانبندی مناسب در این واکنشها، فاکتور کلیدی حفظ سلامت سیستم گوارشی است.

 

از سوی دیگر، به دنبال آغاز و پیشرفت سالخوردگی، توانایی تغییر کارکرد در این سلولهای بنیادی از وضعیت پرولیفراسیون به وضعیت سکون، دچار اختلال می شود و بدین ترتیب موارد بیماریهای گوارشی مرتبط با سالخوردگی نیز افزایش می یابد.

 

زمانیکه موجود زنده، جوان است، براحتی امکان مقابله با عفونت و ترمیم بافت برای وی فراهم است اما به تدریج و با افزایش سن، مجموعه ای از اثرات آسیب دیدگی های مختلف در همین موجود باقی می ماند و نتیجه آن ایجاد انحراف در سیگنالهای مولکولی مختلف بدن از جمله همین سیگنال ترمیم و سکون می باشد؛ بطوریکه گاهی سلولهای بنیادی به شکل مزمن در وضعیت پرولیفراسیون باقی می مانند و با ایجاد التهاب و Dysplasia، موجود زنده را کاملاً مستعد ابتلاء به عفونتها و اختلالات دیگر می کنند.

 

در واقع نتایج این مطالعه، بار دیگر فرآیندی را در بدن نشان داد که دارای دو نتیجه و کارکرد متفاوت در سنین جوانی و سالخوردگی می باشد. آنچه که مسلم است بر اساس نتایج این مطالعه و مطالعات مشابه همواره باید به برقراری وضعیت تعادل بین این کارکردهای متضاد توجه شود چرا که ممکن است به عنوان نمونه بجای تحریک سلولهای بنیادی در جهت ترمیم و بازسازی، آنها را وارد فاز فعالیت مزمن کنیم.

 

منبع:

http://www.iranlongevity.com/?p=686


Edited by Yahyaei, 15 August 2015 - 04:22 PM.


#69 Yahyaei

  • Guest
  • 125 posts
  • 126
  • Location:Iran

Posted 15 August 2015 - 04:16 PM

98.jpg

 

 

 

شناسایی و معرفی پروتئینی که می تواند عمر مفید پستانداران را افزایش دهد

 

 

به تازگی محققین دانشگاه Waseda، بر پایه نتایج یک مطالعه، بیومولکولی به نام Neuropeptide Y یا NYP را شناسایی کرده اند که در برقراری ارتباط بین سیگنالهای رژیمهای غذایی محدود کننده کالری و افزایش طول عمر پستانداران، نقش کلیدی را بر عهده دارد. این محققین امیدوارند که به کمک نتایج این مطالعه بتوانند به روشهای درمانی جدیدی برای مهار بیماریهای مرتبط با سالخوردگی دست پیدا کنند.

 

در طی بررسی های مختلف این نکته به دفعات، نشان داده شده است که محدود کردن میزان کالری دریافتی بدن در حد متوسط، می تواند طول عمر مفید بسیاری از جانداران از جمله پستانداران را افزایش دهد و از ایجاد بسیاری از بیماریهای مرتبط با سالخوردگی مانند سرطانها، آلزایمر و ... در انسان ممانعت کند.

 

با توجه به اینکه علیرغم شناسایی این اثر بیولوژیک، مکانیسم مولکولی پیشرفت این فرآیند تا حد زیادی ناشناخته باقی مانده بود، محققین دانشگاه Waseda در صدد برآمدند تا سیگنالهای مولکولی این پروسه را به شکل دقیق تری مورد ارزیابی قرار دهند و در نهایت موفق به شناسایی نوروترانسمیتر Neuropeptide Y شدند. این پروتئین با انتقال پالسهای عصبی در مغز و در کل سیستم اعصاب اتونوم، نقش مهمی در برقراری ارتباط بین سیگنالهای محدودیت کالری و افزایش طول عمر مفید سالخوردگان، بر عهده دارد.

 

این نکته به وضوح در این مطالعه نشان داده شد که در موشهای ترانسژنیک مهندسی شده فاقد Neuropeptide Y ، استفاده از رژیمهای غذایی محدود کننده کالری به هیچ وجه تاثیری همانند آنچه که در موشهای تیپ وحشی و دارای این پروتئین دیده می شود، ندارد. همچنین در موشهای ترانسژنیک، اثرات محافظت کننده گی این نوع رژیمهای غذایی در برابر ایجاد و پیشرفت سرطانها و همچنین مقابله با اثرات استرسهای محیطی به میزان قابل ملاحظه ای کمتر است.

 

البته برخی فرآیندهای انطباقی مانند تغییر در متابولیسم انرژی که معمولاً در حین استفاده از رژیمهای غذایی محدود کننده کالری فعال می شوند، در غیاب Neuropeptide Y نیز دچار تغییرات محسوسی نمی شوند.

 

نکته جالب دیگر در نتایج و مشاهدات این مطالعه، این بود که القاء بیان بالای ژن NYP، حتی در غیاب استفاده از رژیمهای غذایی محدود کننده کالری، می تواند تا حد قابل ملاحظه ای عمر مفید موشهای آزمایشگاهی را افزایش دهد.

 

این محققین بر اساس نتایج بدست آمده، معتقدند که با کنترل بیان Neuropeptide Y در ارگانها و یا بافتهای خاص مانند قلب، کبد، بافت عضلانی و عروق خونی می توان با بسیاری از امراض سالخوردگی مقابله کرد. بر همین اساس آنها در صدد هستند تا در گامهای بعدی، مولکولهای غذایی یا دارویی را طراحی و یا شناسایی کنند که به کمک آنها بتوانند بیان Neuropeptide Y را به عنوان یک نوروترانسمیتر مهم پپتیدی که نقش مهمی در جذب مواد غذایی دارد، کنترل کنند. 

 

منبع:

http://www.iranlongevity.com/?p=698

8


Edited by Yahyaei, 15 August 2015 - 04:23 PM.


#70 Yahyaei

  • Guest
  • 125 posts
  • 126
  • Location:Iran

Posted 15 August 2015 - 04:26 PM

99.jpg

 

 

شناسایی پروتئینی که می تواند ساعت بیولوژیک را متوقف کند

 

 

محققین دانشگاه کالیفرنیا بر اساس نتایج یک مطالعه مدعی هستند که پروتئینی به نام PASD1 در سلولهای سرطانی، سرکوبگر قدرتمند ساعت بیولوژیک سلول می باشد. هر چند که بر اساس یافته های مطالعات مشابه در این زمینه، همواره این فرضیه مطرح بوده است که بین ایجاد سرطان و اختلال در ساعت بیولوژیک که مسئول کنترل ریتم شبانه روزی عملکرد کل سلولهای بدن می باشد، ارتباط مستقیمی وجود دارد اما یافته های مطالعه اخیر، جزئیات بیشتری از مکانیزمهای مولکولی موثر در کارکرد ساعت بیولوژیک را آشکار ساخته است.

 

ساعت بیولوژیک در واقع نوساناتی است که در میزان فعالیت ژنها و بیان آنها بصورت پروتئینهای مختلف در طول شبانه روز اتفاق می افتد و از اینرو آنرا بصورت یک سیکل مجازی شبانه روزی تصور می کنند که کلیه جنبه های فیزیولوژیک حیات موجود زنده را کنترل می کند.

 

فرماندهی این سیکل شبانه روزی در مغز اتفاق می افتد، بطوریکه با ارسال سیگنالهایی بر اساس ساعتهای تاریکی و روشنایی در طول شبانه روز به سلولها و بافتهای مختلف بدن، اعمال فیزیولوژیک آنها با یکدیگر هماهنگ می شود. اهمیت فیزیولوژیک این ساعت مجازی به حدی است که بروز هر گونه اختلال در آن بی شک منجر به ابتلاء موجود زنده به بیماریهای مختلفی می شود که از جمله آنها می توان به دیابت، بیماریهای قلبی عروقی و انواع مختلف سرطانها، اشاره کرد.

 

به عنوان نمونه در مورد سرطانها، هر چند که اختلال در ساعت بیولوژیک تنها عامل و یا اصلی ترین عامل در ایجاد سرطانها محسوب نمی شود اما نتایج مطالعات مختلف نشان می دهد که اختلال در ساعت بیولوژیک سبب می شود که تومورهای سرطانی سریعتر رشد کنند؛ چرا که یکی از کارکردهای این ساعت مجازی، ایجاد محدودیت در تقسیمات سلولی است.

 

در این مطالعه، محققین، بررسی های خود را بر روی پروتئین PASD1 یا PAS domain containing protein 1 متمرکز کرده بودند که در طیف وسیعی از سرطانها مانند ملانوما، سرطان ریه و سرطان پستان بیان می شود. این پروتئین در گروهی از خانواده پروتئینها طبقه بندی می شود که تحت عنوان آنتی ژنهای cancer/testis شناخته می شوند و بطور طبیعی در سلولهای ژرم لاین که به اسپرم و تخم تبدیل می شوند و همچنین در برخی سلولهای سرطانی بیان می گردند. این پروتئینها همواره به عنوان مارکر سرطانها و یا اهداف بالقوه برای طراحی پروتکل های درمانی و یا واکسنهای ضد سرطان، مورد توجه محققین بوده اند.

 

علاوه بر نقش این پروتئین در سرطان، نکته دیگری که سبب علاقمندی این محققین به مطالعه بیشتر بر روی PASD1 شده بود، درک نقش طبیعی این پروتئین بود و اینکه چرا این پروتئین ساعت بیولوژیک را در ژرم لاین انسان، متوقف می کند. در واقع ژرم لاین تنها بافتی در بدن است که محققین تاکنون هیچ اثری از ساعت بیولوژیک در آن شناسایی نکرده اند.

 

چهار ژن اصلی در ارتباط با ساعت بیولوژیک تاکنون شناسایی شده است که برهمکنش آنها و محصولات پروتئینی آنها با یکدیگر، با ایجاد یک لوپ فیدبک، نوسانات آنچه را که به عنوان ساعت بیولوژیک شناخته می شود را در طی 24 ساعت بروز می دهد. دو مورد از این پروتئینها به نامهای CLOCK و BMAL1 کمپلکسی را ایجاد می کنند که سبب فعال شدن ژنهای period و cryptochrome می گردد. از سوی دیگر محصول پروتئینی این دو ژن نیز در کنار یکدیگر به نوبه خود ژنهای کد کننده CLOCK و BMAL1 را خاموش می کنند.

 

در طی این مطالعه، محققین متوجه شدند که PASD1 به لحاظ ساختاری شبیه به CLOCK می باشد و از اینرو در فرآیند شکل گیری کمپلکس CLOCK-BMAL1 می تواند تداخل ایجاد کند و در واقع ساعت بیولوژیک را به شکل موثری خاموش نماید.

 

این محققین در بررسی هایی که بر روی لاینهای سرطانی بیان کننده PASD1 انجام دادند، متوجه شدند که هنگامی که این پروتئین را به کمک روشهای القایی مانند RNA interference، بلوک کنند، ساعت بیولوژیک به وضعیت طبیعی خود باز می گردد.

 

آنها امیدوارند که با پی بردن به مکانیسم دقیق فعال شدن ساعت بیولوژیک و نحوه کنترل فعالیت آن، بتوانند مولکولهایی را طراحی کنند که به کمک آنها اختلالات مربوط به ساعت بیولوژیک را درمان کنند؛ به همین منظور آنها در صد هستند تا در مطالعات تکمیلی به جزئیات بیشتر و دقیق تری از مکانیسمهای بیوشیمیایی دخیل در برهمکنشهای بین عوامل موثر در کارکرد ساعت بیولوژیک، دست پیدا کنند. 

 

 

منبع:

 

http://www.iranlongevity.com/?p=703


Edited by Yahyaei, 15 August 2015 - 04:29 PM.


#71 Yahyaei

  • Guest
  • 125 posts
  • 126
  • Location:Iran

Posted 17 August 2015 - 01:50 PM

92.png

 

شناسایی یک ترکیب جدید با قابلیت پیشگیری و درمان عفونت باکتریایی دستگاه ادراری

 

ایجاد مقاومت در برابر آنتی بیوتیکهای مختلف که متاسفانه شیوع بالایی در عفونتهای ادراری دارد سبب شده است که محققین و سیاستگذاران سیستم سلامت در کشورهای مختلف، نگاه ویژه ای به این مشکل داشته باشند. در همین راستا محققین دانشگاه کالیفرنیا بر پایه نتایج یک مطالعه، ترکیب دارویی را معرفی کرده اند که می تواند بواسطه پایدار کردن پروتئین HIF-1 alpha یا Hypoxia Inducible Factor 1 subunit alpha از سلولهای مثانه انسان و موش در برابر پاتوژن اصلی دستگاه ادراری محافظت کند.

 

این محققین امیدوارند که در آینده نزدیک بتوانند از این ترکیب دارویی به عنوان درمان جایگزین و یا حداقل درمان مکمل در کنار رژیمهای استاندارد آنتی بیوتیک برای مقابله با عفونت باکتریایی دستگاه ادراری استفاده کنند.

 

پروتئین HIF-1 alpha به عنوان یک پروتئین تنظیم گر نقش موثری در پاسخهای ایمنی ذاتی که نخستین خط دفاع بدن در برابر پاتوژنهای مهاجم می باشند، بر عهده دارد. این پروتئین همانند سایر پروتئینهای تنظیم گر، نیمه عمر کوتاهی دارد اما با توجه به نقش موثر آن در تعادل سیگنالهای مولکولی مختلف بدن، محققین از مدتها قبل در پی یافتن ترکیبی بودند که بتواند شکست مولکولی این پروتئین را به تاخیر بیاندازد. در همین راستا، آنها موفق به شناسایی ترکیب دارویی شدند که اکنون مراحل آزمایشات پیشرفته کلینیکی خود را به منظور درمان آنمی طی می کند.

 

در ادامه، با انجام مطالعات بیشتر بر روی تاثیر کارکردهای ترکیب پایدار کننده HIF-1 alpha، محققین متوجه شدند که این ترکیب می تواند پاسخ ایمنی ذاتی در برابر باکتری UPEC یا Uropathogenic E.coli را که عامل اصلی عفونتهای ادراری می باشد را نیز به شکل موثری تقویت کند.

 

نتایج این بررسی نشان می دهد که در صورت افزایش سطح بیان HIF – 1 alpha در سلولهای سالم دستگاه ادراری انسان به کمک این دارو، میزان مقاومت این سلولها در برابر اتصال، تهاجم و مرگ ناشی از UPEC به میزان قابل ملاحظه ای افزایش می یابد.

 

با مطالعه ای که بر روی موشهای مدل عفونتهای ادراری صورت گرفت نیز مشخص شد که تزریق مستقیم این دارو به مثانه می تواند از آن در برابر عفونت UPEC محافظت کند. همچنین در این مدلها نیز مجدداً نشان داده شد که در صورت استفاده از این دارو، میزان بازدهی تهاجم باکتری به سلولهای مثانه به میزان قابل ملاحظه ای کاهش می یابد.

 

به منظور تایید اهمیت HIF-1 alpha در دفاع در برابر عفونت UPEC، این محققین مجدداً موشهایی را مهندسی کردند که سطح بیان HIF-1 alpha در آنها پایین بود. همانطور که انتظار می رفت، این موشها کاملاً مستعد عفونت با UPEC بودند و حتی استفاده از ترکیب پایدار کننده  نیز در آنها کارایی لازم را نداشت. این وضعیت به این معناست که مقابله با عفونتهای ادراری ناشی از UPEC نتیجه کارکرد پروتئین HIF-1 alpha می باشد و ارتباطی با کارکردهای جانبی ترکیب پایدارکننده آن ندارد.

 

این محققین همچنین میزان کارایی این ترکیب را در حالتی که عفونت ادراری از قبل ایجاد شده باشد را نیز مورد ارزیابی قرار دادند. برای این منظور، آنها ابتدا موشها را با UPEC، آلوده کردند و سپس با گذشت حداقل 6 ساعت، ترکیب پایدار کننده را تزریق کردند. نتایج نشان داد که در این موشها نیز میزان کلونیزاسیون باکتری در مثانه تا بیش از 10 برابرکمتر از گروه کنترل می باشد و از اینرو از این دارو می توان علاوه بر پیشگیری در افراد مستعد، برای درمان عفونتهای ادراری ناشی از UPEC نیز استفاده کرد.

 

در حال حاضر هدف گذاری بعدی در ارتباط با این مطالعه این است که علاوه بر تکمیل آزمایشات بالینی در انسان، شکلی از این دارو طراحی شود که بتوان از آن بصورت خوراکی استفاده کرد و در ضمن کارایی اختصاصی را نیز در دستگاه ادراری داشته باشد. 

 

منبع:

http://www.iranlongevity.com/?p=1034



#72 Yahyaei

  • Guest
  • 125 posts
  • 126
  • Location:Iran

Posted 17 August 2015 - 01:55 PM

100.jpg

 

 

 

شناسایی اهمیت بیولوژیک پروتئین پیش ساز آمیلوئید

 

 

جدیدترین گزارش فدراسیون انجمنهای زیست شناسی تجربی ایالات متحده که به تازگی منتشر شده است، حاوی اطلاعات مستندی است که نشان می دهد پروتئین پیش ساز آمیلوئید یا APP که همواره به عنوان کلیدی ترین جزء ایجاد و پیشرفت بیماری آلزایمر شناخته می شود، نقش مهمی در سلامت چشم و عضلات نیز بر عهده دارد؛ بطوریکه بر اساس این گزارش، اگر در موشهای آزمایشگاهی، از بیان دو پروتئین باند شونده به APP یعنی پروتئینهای FE65 و FE65L1، ممانعت شود، موشها به آب مروارید یا Cataracts و همچنین دیستروفی عضلانی مبتلا می شوند.

 

همچنین نتایج این مطالعه نشان می دهد که بیان Laminin نیز که پروتئین اصلی برهمکنش بین سلولهای اپیتلیال و کپسول عدسی چشم می باشد، در این موشهای فاقد FE65 و FE65L1، دچار آشفتگی شدیدی می گردد.

 

بر این اساس، به نظر می رسد، در صورتیکه نتایج این مطالعه در طی بررسی های تکمیلی در مورد انسان نیز به اثبات برسد، باید در مورد پروتکل های درمانی بیماریهای آب مروارید، دیستروفی عضلانی و آلزایمر بازنگریهای جدی صورت پذیرد.

 

این محققین در طی این مطالعه، ساختار چشم و عضلات موشها را در قالب 4 گروه مورد بررسی قرار داده و با یکدیگر مقایسه کردند که عبارت بودند از: موشهای مهندسی شده فاقد FE65، موشهای مهندسی شده فاقد FE65L1، موشهای مهندسی شده فاقد هر دو پروتئین FE65 و FE65L1 و موشهای طبیعی گروه کنترل.

 

در موشهای فاقد هر دو پروتئین FE65 و FE65L1، شدیدترین شکل کدورت و تخریب عدسی چشم و دیستروفی عضلانی قابل مشاهده بود در حالیکه در موشهایی که تنها یکی از این دو پروتئین را بیان نمی کردند، بیشتر ضعف عضلانی مشهود بود. البته در موشهای مسن فاقد پروتئین FE65L1، آب مروارید کورتیکال، بصورت خاص قابل مشاهده بود.

 

این نکته در مورد اغلب سیستمهای زنده صادق است که یک ژن یا یک پروتئین خاص تنها دارای یک کارکرد منفرد نمی باشد؛ از اینرو مشاهده اینکه پروتئینی که در بیماری آلزایمر نقش دارد، در بافتهای دیگری خارج از مغز نیز دارای کارکرد متفاوتی است، چندان عجیب نمی باشد.

 

پروتئین های FE65 و FE65L1، دو پروتئین انطباق دهنده سیتوپلاسمی هستند که می توانند به انواع مختلفی از پروتئینها از جمله پروتئین پیش ساز آمیلوئید باند شوند و کمپلکسهای چند مولکولی پیچیده ای را ایجاد کنند.

 

در طی مطالعات قبلی نیز مشخص شده بود که در موشهای FE65/FE65L1 double knockout، در فیبروبلاستهای مننژ، Laminin دچار اختلال است و در کورتکس مغز آنها نیز فنوتیپ Cobblestone Lissencephaly like به وضوح قابل مشاهده است. بر همین اساس، این محققین درصدد برآمدند تا میزان بیان و عملکرد FE65 و FE65L1 را در اختلالات چشم و عضلات به عنوان دو اختلال رایج همراه با Cobblestone Lissencephaly like مورد ارزیابی قرار دهند.

 

در موشهای فاقد هر دو پروتئین FE65 و FE65L1، عدسی چشم بطور طبیعی ایجاد می شود ولی در همان دوران جوانی تخریب می گردد. در واقع، مهاجرت غیرطبیعی سلولهای اپیتلیال عدسی چشم، ایجاد واکوئلهای کوچک و همچنین افزایش بیان Laminin در زیر کپسول عدسی، همگی نشاندهنده وجود اختلالات شدید در برهمکنش بین سلولهای اپیتلیال و ماتریکس خارج سلولی کپسول عدسی در این موشها می باشد.

 

در مجموع، این یافته ها نشان می دهند که پروتئینهای FE65 و FE65L1 در حفظ شفافیت و تمامیت عدسی چشم نقش غیر قابل انکاری دارند و فقدان آنها و یا غیر فعال شدن آنها بواسطه نبود پروتئین پیش ساز آمیلوئید می تواند سبب ایجاد فنوتیپی در مغز، چشم و عضلات شود که با بسیاری از مشخصات بالینی دیستروفی عضلانی ارثی در انسان، قابل مقایسه است. 

 

منبع:

http://www.iranlongevity.com/?p=723



#73 Yahyaei

  • Guest
  • 125 posts
  • 126
  • Location:Iran

Posted 17 August 2015 - 02:01 PM

101.jpg

 

نقش اتوفاژی در سلامت بافت عضلانی

 

 

بیماری Sarcopenia یک عارضه مرتبط با سالخوردگی است که در طی پیشرفت آن، توده و قدرت عضلات اسکلتی بدن به شدت کاهش می یابد. از حدود یک دهه گذشته، ممانعت و پیشگیری از ایجاد این بیماری به عنوان یکی از اهداف برنامه های حفظ و ارتقاء کیفیت زندگی سالخوردگان، بطور گسترده مورد توجه محققین قرار گرفته است. با اینحال مکانیزم مولکولی ایجاد این عارضه تاکنون ناشناخته باقی مانده است و ابهامات زیادی نیز در این زمینه وجود دارد.

 

بر همین اساس محققین دانشگاه تکنولوژی Toyohashi، به منظور رفع بخشی از این مجهولات، مطالعه ای را طراحی کردند تا بر اساس آن تغییرات میزان برخی واسطه های مولکولی مرتبط با اتوفاژی مانند P62/SQSTM1، LC3 و ... را در عضلات در طی مراحل مختلف سالخوردگی ارزیابی کنند و میزان اهمیت این تغییرات را در ایجاد Sarcopenia مشخص کنند.

 

لازم به ذکر است که در مطالعات مقدماتی قبلی، وجود اختلالات اتوفاژیک در عضلات موشهای سوری و صحرایی و همچنین بیماران مبتلا به Sarcopenia تا حدی مشخص شده بود اما در تمامی این مطالعات از فرکشنهای غیرسلولی هموژناتهای عضلانی به عنوان نمونه برای آنالیز وسترن بلات استفاده شده بود؛ از اینرو نتایج بدست آمده به منظور تشریح دقیق تغییرات انطباقی ایجاد شده در واسطه های اتوفاژیک موجود در عضلات مبتلا به Sarcopenia کافی نبودند.

 

در طی این مطالعه اخیر، محققین با اضافه کردن یک آنالیز ایمونوفلورسانس به روش وسترن بلات قبلی موفق به شناسایی تجمع واسط P62/SQSTM1 در عضلات چهارسر ران موشهای مبتلا به Sarcopenia شدند. یکی از نکات جالب در نتایج این مطالعه این بود که بر خلاف تغییرات P62/SQSTM1، میزان بیان LC3 که معمولاً در فرآیندهای اتوفاژی در کنار P62/SQSTM1 قرار دارد، دچار تغییرات محسوسی نشده بود.

 

با توجه به اینکه بر اساس نتایج مطالعات مختلف، Sarcopenia تا حدود زیادی تحت تاثیر واسطه های مولکولی موثر بر اندازه فیبرها، هموستاز میتوکندری و فرآیند آپوپتوز قرار دارد، از اینرو همواره این عوامل به صورت انفرادی یا ترکیبی به عنوان اهداف درمانی این عارضه مورد توجه محققین فعال در زمینه قرار داشته اند.

 

آنچه که از مجموع این مطالعات بر می آید، این است که ضعف عضلانی، ناشی از تاثیر سیستمهای پروتئولیتیک مختلف است که از مهمترین آنها می توان به سیستمهای اوبی کوئیتین – پروتئازوم، لیزوزوم – اتوفاژی و TNF-α/NF-kB اشاره کرد.

 

در مورد ضعف عضلانی وابسته به سالخوردگی، مجموعه ای از عوامل فوق دخیل هستند و شاید اصلی ترین تفاوت این نوع آتروفی آهسته با انواع دیگر ضعفهای عضلانی این باشد که عوامل ایجاد کننده آتروفی های سریع مانند قطع شدن اعصاب در ایجاد آن نقشی ندارند. در سطح مولکولی نیز وجود اختلال در مسیر سیگنال Akt-mTOR و SRF یا Serum response factor را می توان به عنوان اختلالات متمایز و حائز اهمیت بر شمرد.

 

در مجموع، نتایج این مطالعه در کنار نتایج قبلی نشان می دهند که در عضلات Sarcopenic، دو فرآیند حیاتی یعنی اتوفاژی و سیگنالهای Myostatin دچار اختلالات کارکردی غیر قابل انکاری هستند.

 

این محققین امیدوارند که با انجام مطالعات تکمیلی و عمیق تر در این زمینه و با تمرکز بر روی اختلالات اتوفاژیک بتوانند با درک عمیق تر و صحیح تر مکانیسم ایجاد Sarcopenia ، به پروتکل های درمانی دارویی و غذایی موثری دست پیدا کنند. 

 

منبع:

http://www.iranlongevity.com/?p=727



#74 Yahyaei

  • Guest
  • 125 posts
  • 126
  • Location:Iran

Posted 17 August 2015 - 02:05 PM

102.jpg

 

 

 

تاثیر استرس مزمن بر روی قدرت ادراک مغز

 

 

نتایج یک مطالعه که به تازگی توسط محققین دانشگاه کالیفرنیا ارائه شده است، نشان می دهد که در افرادی که در معرض استرس مزمن هستند، میزان هورمون klotho که هورمون موثر در کنترل فرآیند سالخوردگی و همچنین افزرایش دهنده قدرت ادراک مغز می باشد، به میزان قابل ملاحظه ای پایین است. در طی این مطالعه، محققین پارامترهای فیزیولوژیک و هورمونی متعددی را در طیفی از مادران که فرزندان آنها مبتلا به بیماریهای مختلف مانند اوتیسم بودند تا مادرانی که کمتر در معرض استرس قرار داشتند، مورد ارزیابی قرار دادند.

 

مشاهدات این مطالعه، نشان می دهد که حتی در خون افرادی که به لحاظ بالینی، علائم افسردگی در آنها کاملاً آشکار است، میزان هورمون klotho کمتر از کسانی است که در شرایط استرس قرار دارند ولی علائم افسردگی در آنها وجود ندارد.

 

هر چند که بر اساس نتایج مطالعات مختلف، کارکردهای زیادی از این هورمون تاکنون در بدن شناسایی شده است اما در این مطالعه، برای نخستین بار اثرات روانی این هورمون نیز آشکار شده است؛ بطوریکه به نظر می رسد که این هورمون یکی از عوامل کنترل کننده اصلی ارتباط بین استرسهای مزمن و بروز برخی بیماریهای مرتبط با سالخوردگی و منجر به پیری زودرس باشد.

 

البته با توجه به اینکه این مطالعه از نوع مشاهده محور بوده است، به صراحت نمی توان گفت که استرسهای مزمن مستقیماً سبب کاهش سطح هورمون klotho می شوند و یا بالعکس؛ اما آنچه که مسلم است، تغییرات این دو تابعی از رفتار یکدیگر است.

 

نتایج مطالعات قبلی بر روی کارکردهای klotho در موشها و کرمها، نشان داده بود که با کاهش یا فقدان این هورمون، روند پیشرفت سالخوردگی تسریع می شود بطوریکه به عنوان مثال در موشها، عروق خونی سخت شده و عضلات و استخوانها تحلیل می روند و بالعکس زمانیکه سطح این هورمون در مقادیر بالا حفظ شود، عمر مفید موشها نیز افزایش می یابد.

 

نقطه آغاز توجه به این کارکرد جدید هورمون klotho مربوط به زمانی است که این تیم تحقیقاتی در یکی از بررسی های ژنتیکی خود واریانتی را با فراوانی یک به پنج در انسان شناسایی کردند که حاملین آن بواسطه داشتن آن، سطح بالاتری از هورمون klotho را در خون خود نسبت به سایر افراد داشتند و بواسطه دارا بودن ناحیه بزرگتری از Prefrontal cortex مغز، کارکردهای ادراکی مغز آنها نیز در سطح بالاتری بود. بررسی های تکمیلی در ارتباط با وضعیت سلامت این افراد نیز نشان می داد که میزان ابتلاء و روند پیشرفت بیماریهای مرتبط با سالخوردگی در آنها پایین و کند است و از اینرو انتظار می رود که عمر مفید طولانی تری نسبت به سایر افراد داشته باشند.

 

در مطالعات موازی دیگر نیز به تدریج مشخص شد که افزایش سطح klotho در موشها می تواند علائم و عوارض مرتبط با آلزایمر را متوقف کند و از اینرو این هورمون به عنوان یک کاندید دارویی جدید برای کنترل و مهار برخی عوارض مغزی مرتبط با سالخوردگی معرفی گردید.

 

در این مطالعه، 90 بیمار مونث که بواسطه داشتن استرس زیاد به مراکز درمانی مراجعه کرده بودند (اغلب مادرانی بودند که فرزندان آنها مبتلا به بیماریهای مزمن بودند) در کنار 88 مادر دیگر به عنوان گروه کنترل منفی مورد مطالعه قرار گرفتند. تمامی این افراد به لحاظ سنی در دهه های چهارم و پنجم زندگی خود بودند و به لحاظ تاریخچه پزشکی نیز به گونه ای انتخاب شده بودند که غیر از ابتلاء به استرس مزمن، در سایر موارد سالم بودند.

 

بر اساس نتایج مطالعات قبلی، این انتظار وجود داشت که به تدریج و با افزایش سن، سطح خونی klotho نیز کاهش پیدا کند. مشاهدات این بررسی نیز این نکته را تایید می کرد اما نکته جدید و جالب در مشاهدات این مطالعه، این بود که این کاهش حتی در افراد جوانی که در معرض استرسهای مزمن قرار دارند نیز اتفاق می افتد.

 

استرس مزمن همواره به عنوان یکی از شاخصهای مهم خطر در ارتباط با سلامت دوران سالخوردگی مطرح بوده است بطوریکه آنرا به عنوان یکی از عوامل تسیع کننده بیماریهای قلبی عروقی و برخی بیماریهای خاص دوران سالخوردگی مانند آلزایمر می شناسند. بنابراین پی بردن به این نکته که سطح خونی و میزان بیان klotho تا چه اندازه می تواند برای سلامت ذهن و بدن در دوران سالخوردگی موثر باشد، از اهمیت زیادی برخوردار است چرا که در صورت تایید تاثیر مثبت این هورمون می توان با کنترل بیان آن، دگرگونی قابل ملاحظه ای را در زندگی افراد سالخورده ایجاد کرد و یا در یک نمای کلی تر با توجه به تاثیر آن بر روی افسردگی، از این هورمون به عنوان یک کاندید دارویی جدید برای درمان افسردگی و استرس در تمامی افراد استفاده کرد.   

 

منبع:

http://www.iranlongevity.com/?p=740



#75 Yahyaei

  • Guest
  • 125 posts
  • 126
  • Location:Iran

Posted 17 August 2015 - 02:10 PM

103.jpg

 

 

 

شناسایی و معرفی یک ترکیب جدید برای درمان پوکی استخوان

 

 

بتازگی محققین موسسه تحقیقاتی Scripps بر پایه نتایج یک مطالعه، روش درمانی جدیدی را معرفی کرده اند که هر چند نیازمند بررسی های تکمیلی و عمیق تر می باشد اما به نظر می رسد که از پتانسیل بالایی برای درمان پوکی استخوان برخوردار است.

 

در طی این مطالعه، محققین بر روی سیگنالهای مختلف پروتئین PPARy یا Peroxisome proliferator activated receptor gamma، متمرکز شدند که عمدتاً به عنوان یکی از تنظیم کنندگان اصلی متابولیسم چربیها و همچنین یکی از پروتئینهای موثر در روند تمایز سلولهای بنیادی مزانشیمال شناخته می شود.

 

لازم به ذکر است که با توجه به اینکه سلولهای بنیادی مزانشیمال می توانند به انواع مختلفی از سلولها از جمله سلولهای بافت چربی، بافتهای پیوندی، استخوان و غضروف متمایز شوند، همواره به استفاده از آنها در قالب پروتکلهای مختلف درمانی و ترمیمی، توجه ویژه ای می شود.

 

نتایج مطالعات قبلی نیز در ارتباط با PPARy، نشان داده بود که در موشهای مدل مهندسی شده، با کاهش بیان این پروتئین، فرآیند استخوان سازی افزایش می یابد. از اینرو این محققین با هدف شبیه سازی این اثر به کمک ترکیبات دارویی، انواع مختلفی از روشهای طراحی، ساخت و بازآرایی مولکولی را مورد آزمون قرار دادند تا بتوانند ترکیبی را طراحی کنند که بتواند فعالیت بیولوژیک PPARy را به شکل ایمن، سرکوب نمایند.

 

در نهایت آنها موفق به ساخت ترکیبی به نام SR2595 شدند که در صورت مجاور کردن آن با سلولهای بنیادی مزانشیمال انسان، به میزان قابل ملاحظه ای درصد سلولهای استئوبلاست (سلولهای سازنده استخوان) تمایز یافته از این سلولهای بنیادی افزایش می یابد.

 

هر چند که در گذشته با توجه به نقش PPARy در متابولیسم چربیها، این پروتیئن در بررسی های مختلف به منظور طراحی ترکیبات افزایش دهنده حساسیت نسبت به انسولین به منظور درمان دیابت نوع دو در کانون توجه قرار گرفته بود ولی این بار برای نخستین بار به عنوان یک هدف درمانی کارآمد جهت درمان پوکی استخوان، مطرح شده است.

 

در طی این مطالعه، آزمایشات صورت گرفته بر روی SR2595 در موشها، کارایی بالای این دارو را در ارتباط با بیماری پوکی استخوان نشان داد؛ از اینرو این محققین در صدد هستند تا در گامهای بعدی میزان Efficacy این ترکیب را با انجام آزمایشات دقیق تر و کاملتر در مدلهای حیوانی مربوط به پوکی استخوان، سالخوردگی، چاقی و دیابت و در نهایت در بیماران انسانی مورد ارزیابی قرار دهند.

 

هر چند که نتایج این مطالعه بسیار امیدوار کننده ارزیابی شده است اما با توجه به اینکه PPARy با پروتئینهای مختلف دیگری نیز در ارتباط است که بسیاری از آنها از عوامل موثر در بروز بیماریهای مختلف هستند، این محققین مسیر دشواری را تا رسیدن به ترکیب درمانی نهایی که بتوان به شکل ایمن از آن استفاده کرد، در پیش دارند. 

 

منبع:

http://www.iranlongevity.com/?p=744



#76 Yahyaei

  • Guest
  • 125 posts
  • 126
  • Location:Iran

Posted 17 August 2015 - 02:19 PM

104.jpg

 

شناسایی موارد جدیدی از تغییرات ژنتیکی مرتبط با سرطان پانکراس

 

 

به تازگی محققین Johns Hopkins بر پایه نتایج یک مطالعه ژنومیک که گسترده ترین مطالعه در نوع خود تاکنون محسوب می شود، چهار ناحیه را در ژنوم انسان شناسایی کرده اند که بروز تغییرات در آنها می تواند خطر ابتلاء به سرطان پانکراس را افزایش دهد.

 

این واریانتهای ژنتیکی در نواحی مختلفی از کروموزمهای انسان قرار گرفته اند و میزان تاثیرگذاری آنها نیز با یکدیگر متفاوت است؛ بطوریکه واریانت موقعیت 17q25.1 به ازاء هر کپی می تواند احتمال ابتلاء به سرطان پانکراس را تا 38 درصد افزایش دهد اما در مورد واریانت موقعیت 7p13، این احتمال 12 درصد و در مورد واریانت موقعیت 3q29، این احتمال به 16 درصد می رسد.

 

در مورد چهارمین واریانت که مربوط به موقعیت 2p13.3 می باشد، در مطالعات قبلی که بر روی افراد نژاد چینی صورت گرفته بود، اهمیت و ارتباط تغییرات آن با خطر ابتلاء به سرطان پانکراس مشخص شده بود اما در این مطالعه، تغییرات ژنتیکی بیشتر و متفاوت تری در این ناحیه شناسایی شد؛ بطوریکه تخمین زده می شود که تغییرات مربوط به این ناحیه نیز می تواند خطر ابتلاء به سرطان پانکراس را تا 14 درصد افزایش دهد.

 

شناسایی و مطالعه این تغییرات می تواند منجر به درک بهتر علت ابتلاء بسیاری از افراد جامعه با سکانسهای ژنتیکی متفاوت به بیماریهایی مانند سرطان پانکراس گردد؛ بطوریکه با ادغام یافته ها و نتایج این مطالعات با یکدیگر در نهایت می توان در آینده با دقت و کارایی بیشتری جمعیتهای در معرض خطر ابتلاء به بیماریهای مختلف را شناسایی کرد و برای پیشگیری از ابتلاء آنها و یا درمان بیماریهای آنها در بازه های زمانی مناسبتری اقدام کرد.

 

در حال حاضر، این محققن با انجام مطالعات تکمیلی و عمیق تر بر روی این نواحی ژنتیکی در صدد هستند تا اثرات و کارکردهای بیولوژیک آنها را به شکل دقیق تری شناسایی و مورد ارزیابی قرار دهند. نتایج اولیه این مطالعات نیز نشان می دهد که این نواحی با فرآیندهای مختلف ترمیم DNA، رشد سلول و سرکوب تومورها، ارتباط دارند.

 

در طی این مطالعه، اطلاعات ژنتیکی 9925 بیمار مبتلا به سرطان پانکراس در کنار 11569 فرد سالم مورد بررسی قرار گرفت و برای این منظور از 8 مرکز پزشکی مختلف در آمریکای شمالی، اروپای مرکزی و استرالیا به مدت 4 سال به تدریج نمونه های خون جهت تعیین ژنوتایپ، جمع آوری گردید.

 

نتایج این مطالعه، همچنین نشان داد که بین خطر ابتلاء به سرطان پانکراس و برخی واریانتهای ژنتیکی مرتبط با سایر سرطانها نیز ارتباط معناداری وجود دارد. به عنوان مثال، مشخص شد که واریانتهای ژن TP63 که با سرطانهای ریه و مثانه ارتباط دارند از جمله واریانتهای سرطانزایی هستند که می توانند خطر ابتلاء به سرطان پانکراس را نیز افزایش دهند.

 

هر چند که سرطان پانکراس در زمره مرگبارترین انواع سرطانها می باشد و در بازه زمانی 5 سال پس از آشکار شدن علائم آن، تنها 7-5 درصد از مبتلایان، زنده باقی می مانند اما متاسفانه به راحتی موارد سرطانهای سینه و کولورکتال قابل شناسایی نیست و اغلب مبتلایان به این نوع سرطان در مراحل انتهایی پیشرفت بیماری شناسایی می شوند؛ از اینرو شناسایی فاکتورهای ژنتیکی خطر ابتلاء به این نوع سرطان، اهمیت زیادی دارد.

 

یکی از مشکلاتی که همواره در آنالیز نتایج این نوع مطالعات ژنتیکی وجود دارد این است که در بسیاری از موارد، علیرغم شناسایی واریانتهای ژنتیکی استعداد ابتلاء به بیماریهای خاص، نمی توان دقیقاً مشخص کرد که چرا و چطور این واریانتها در روند بیماری موثر هستند چرا که در بسیاری از موارد این واریانتها بر روی ژنهای مجاور یا نزدیک خود موثر نیستند و کارکرد ژنهایی را هدف قرار می دهند که ممکن است از آنها فاصله زیادی داشته باشند. بنابراین پیوستگی و استمرار این نوع مطالعات از اهمیت زیادی برخوردار است تا به تدریج قطعات سازنده پازل این نوع اختلالات، شناسایی و در کنار هم قرار داده شوند تا بتوان به شکل موثری برای پیشگیری و درمان آنها اقدام کرد.

 

بر این اساس، این محققین در صدد هستند تا به تدریج دامنه جغرافیایی مطالعه خود را نیز گسترش دهند و با انجام مطالعات بیشتر در جمعیتهای دیگر، علاوه بر دستیابی به شناخت کاملتر از واریانتهای شناخته شده فعلی، واریانتهای دیگر را نیز در صورت وجود شناسایی کنند. 

 

منبع:

http://www.iranlongevity.com/?p=770



#77 Yahyaei

  • Guest
  • 125 posts
  • 126
  • Location:Iran

Posted 17 August 2015 - 02:25 PM

105.jpg

 

 

شناسایی یک هدف درمانی مشترک برای سندرم ولفرام، بیماری پارکینسون و برخی عوارض قلبی

 

 

مرگ سلولی، نقطه آغاز بسیاری از بیماریها می باشد که از جمله آنها می توان به یکی از اشکال نادر و در عین حال وخیم بیماری دیابت به نام سندرم Wolfram اشاره کرد. از سوی دیگر خود فرآیند مرگ سلولی نیز همانند یک آبشار از زمانی آغاز می شود که مولکولهای ناهمگون موجود در یک قسمت از سلول به قسمتهای دیگر آن که جایگاه آنها نیست، نشت کنند.

 

به تازگی محققین دانشگاه واشینگتن در حین بررسی سیگنالهای مولکولی موثر در ایجاد سندرم Wolfram، آنزیمی را شناسایی کرده اند که به نظر می رسد همانند یک درپوش انتخابی مانع از نشت مولکولهای مضر بین جایگاههای مختلف داخل سلول و در نتیجه مانع از آغاز مرگ سلولی می گردد. این محققین معتقدند که این آنزیم می تواند یک هدف درمانی مناسب نه تنها برای سندرم Wolfram بلکه برای بسیاری از عوارض قلبی، بیماری پارکینسون و بسیاری از بیماریهای ناشی از این نوع استرس سلولی باشد.

 

این محققین با مطالعه ای که بر روی موشها انجام دادند متوجه شدند که آنزیم IRE1 با جایگیری در غشاء رتیکولوم اندوپلاسمیک مانع از نشت مولکولهای آسیب رسان از داخل این اندامک به سایر قسمتهای سلول می گردد.

 

مولکولهای مختلف داخل سلول دارای کارکردهای مختلفی هستند و گاهی لازم است که برخی از آنها بین قسمتهای مختلف سلول جابجا شوند و وظایف خود را در مناطق مختلفی انجام دهند اما توجه به این نکته نیز ضروری است که اکثر این مولکولها باید پس از انجام ماموریت خود مجدداً به همان جایگاه اولیه خود بازگردند چرا که در غیر از اینصورت، مشکلات زیادی برای سلول ایجاد خواهد شد. یکی از این مشکلات مربوط به زمانی است که مقادیر کافی از آنزیم IRE1 در غشاء رتیکولوم اندوپلاسمیک وجود نداشته باشد و در نتیجه با عدم قرارگیری و نگهداری مولکولهای مضر در مکان مناسب، مرگ سلول اتفاق بیافتد.

 

اگر این سلولهایی که استرس ناشی از عدم کارکرد و نبود مقادیر کافی IRE1 را تجربه می کنند، سلولهای ترشح کننده انسولین باشند، با توجه به مرگ آنها در یک بازه زمانی کوتاه، فرد به بیماری دیابت مبتلا خواهد شد و اگر این استرس در مورد سلولهای قلبی اتفاق بیافتد، عوارض قلبی ایجاد خواهد شد و در صورتیکه نورونهای مغزی دچار این اختلال شوند می تواند منجر به بروز بیماریهایی مانند پارکینسون یا ضایعات عصبی مرتبط با سندرم Wolfram گردد.

 

این محققین به منظور تایید فرضیات خود در ارتباط با کارکرد حیاتی آنزیم IRE1، در موشها به طرق مختلف این آنزیم را جایگزین و سطح بیان آنرا تغییر دادند و در نهایت مشاهده کردند که در صورت جایگیری مناسب این آنزیم در غشاء و تقویت بیان آن می توان مانع از نشت مولکولهای مضر به فضاهای مختلف داخل سلولی شد و بدین ترتیب مرگ سلول را به تاخیر انداخت.

 

در ادامه این محققین در صدد هستند تا کارکردها و نقش دقیق این آنزیم را در سلولهای انسان مورد ارزیابی قرار دهند و به همین منظور آنها در حال جمع آوری نمونه از بیماران مختلف هستند تا میزان اهمیت مارکر اختلال IRE1 را در بیماریهای انسانی مورد بررسی قرار دهند. 

 

منبع:

http://www.iranlongevity.com/?p=774



#78 Yahyaei

  • Guest
  • 125 posts
  • 126
  • Location:Iran

Posted 27 August 2015 - 05:38 PM

91.jpg

 

 

 

شناسایی موتاسیونی که در درمان دیابت نوع دو می تواند نقش موثری داشته باشد

 

 

یک گروه بین المللی از محققین در مرکز Cedars Sinai موفق به شناسایی موتاسیون ژنتیکی جدیدی شده اند که به نظر می رسد می تواند مانع از ایجاد دیابت نوع دو در انسان گردد.

 

نتایج این مطالعه می تواند گام مهمی در جهت طراحی ترکیبات دارویی و همچنین استراتژی های درمانی جدید برای درمان میلیونها بیمار مبتلا به دیابت نوع دو در سراسر جهان باشد که عمدتاً ادامه زندگی آنها وابسته به مصرف انسولین و سایر ترکیبات دارویی است که تاکنون هیچ یک نتوانسته اند به شکل موثری این بیماری را کنترل و درمان کنند.

 

بنا به گفته این محققین، به کمک نتایج این مطالعه، این امکان وجود خواهد داشت که درمان و پیشگیری از این بیماری مزمن به شکل کاملاً شخصی و متمایز برای هر یک از بیماران مبتلا و یا افراد مستعد به این بیماری، اجرا گردد. شناسایی ژنهایی که نقش موثری در ابتلاء به دیابت دارند در حال حاضر به نظر می رسد که موثرترین روش برای مقابله با این بیماری باشد.

 

در بیماری دیابت نوع دو، تولید انسولین که موثرترین هورمون تنظیم کننده گلوکز خون می باشد مختل شده و بدین ترتیب در تعادل متابولیسمی بدن، اختلال شدیدی ایجاد می گردد بطوریکه عدم امکان تنظیم قند خون به تدریج منجر به ایجاد اختلالات قلبی عروقی، بیماریهای کلیوی، کوری و افزایش استعداد ابتلاء به بیماریهای عفونی و حتی از کارافتادگی و قطع انگشتان دست و پا گردد.

 

در این مطالعه، محققین ساختار ژنتیکی 81000 فرد سالم را از ایالات متحده، آسیا و اروپا با 16000 فرد مبتلا به دیابت نوع دو مقایسه کردند و در پایان نتایج این بررسی نشان داد که یک موتاسیون ژنتیکی در ژن GLP1R یا Glucogan Like Peptide 1 Receptor می تواند خطر ابتلاء به دیابت نوع دو را تا 14 درصد کاهش دهد.

 

هر چند که شناسایی این موتاسیون در طی این مطالعه وسیع به خودی خود یافته مهم و ارزشمندی در ارتباط با بیماری دیابت نوع دو محسوب می شود ولی این محققین در صدد هستند تا با انجام مطالعات تکمیلی در این زمینه دقیقاً مسیر سیگنال مولکولی این موتاسیون ژنتیکی را مشخص کنند. به عنوان مثال، با توجه به اینکه چاقی یکی از فاکتورهای مهم خطر در ارتباط با ابتلاء به دیابت می باشد، باید مشخص گردد که آیا این موتاسیون یا موتاسیونهای مرتبط، بر روی نرخ ابتلاء به چاقی موثر هستند یا خیر. 

 

منبع:

 

http://www.iranlongevity.com/?p=1039

 



#79 Yahyaei

  • Guest
  • 125 posts
  • 126
  • Location:Iran

Posted 27 August 2015 - 05:43 PM

90.jpg

 

 

 

 

تاثیر محدودیت کالری بر سلامت بافت عضلانی

 

 

در مطالعات مختلفی که بر روی محدودیت کالری تاکنون صورت گرفته است، به وضوح مشخص شده است که اجرای این نوع رژیم محدود کننده غذایی می تواند طول عمر مفید حیوانات را افزایش دهد و یا اینکه خطر ابتلاء به بیماریهای قلبی عروقی و بسیاری بیماریهای دیگر را در انسان کاهش دهد. در تازه ترین مطالعه ای که در این زمینه توسط محققین دانشگاه Chang Gung صورت گرفته است، مشخص شده است که محدودیت کالری اثرات مفید قابل ملاحظه ای نیز بر روی سلامت بافت عضلانی نیز دارد بطوریکه در سنین میانسالی می تواند متابولیسم و همچنین توده عضلانی را بهبود بخشد.

 

تا به امروز، محدودیت کالری تنها استراتژی غیردارویی و غیر مهندسی ژنتیکی شده است که توانسته است طول عمر مفید حیوانات را افزایش دهد و میزان سلامت انسان را نیز ارتقاء بخشد. در همین راستا نتایج این مطالعه نشان می دهد که محدودیت کالری می تواند روند سالخوردگی را در عضلات اسکلتی که به لحاظ تامین نیازهای حرکتی و متابولیسمی بدن حائز اهمیت هستند تا حد زیادی کند نماید.

 

به نظر می رسد که این استراتژی سبب می شود که سلولها از آنتی اکسیدانتها بهتر استفاده کنند و بدین ترتیب میزان آسیبهای ناشی از رادیکالهای آزاد بر روی آنها به حداقل برسد. البته این نکته نیز لازم به ذکر است که اثرات محدودیت کالری در سنین مختلف متفاوت است؛ از اینرو به نظر می رسد که یکی از عوامل کاملاً تاثیرگذار بر کارایی این استراتژی، سن موجود زنده باشد. به طور کلی با توجه به اینکه محدودیت کالری سبب بازتنظیمی متابولیسم سلول و بدن می شود، می توان انتظار داشت که بیشترین تاثیر آن در زمانی مشاهده شود که کارایی متابولیسمی سلولها و بدن به حداقل رسیده باشد.

 

در این مطالعه، محققین تمرکز بررسی های خود را بر روی دو مسیر اصلی تولید انرژی در عضلات یعنی گلیکولیز و فسفوریلاسیون اکسیداتیو میتوکندریایی یا OXPHOS قرار داده بودند و برای این منظور، موشهای صحرایی جوان و میانسال را در قالب دو گروه با رژیم غذایی طبیعی و رژیم غذایی با محدودیت کالری مورد ارزیابی قرار دادند.

 

برای موشهای صحرایی که در گروه رژیم غذایی با محدودیت کالری قرار داده شده بودند، در هفته اول به میزان 10 درصد از کالری رژیم غذایی آنها در مقایسه با رژیم غذایی نرمال، کاسته شد. در هفته دوم این محدودیت کالری به 25 درصد رسانده شد و سپس به مدت 12 هفته، این موشها با رژیم غذایی که کالری آن 40 درصد نسبت به رژیم غذایی طبیعی محدودتر شده بود، تغذیه شدند. در پایان هفته چهاردهم نیز تغییرات بافت عضلانی موشهای صحرایی هر دو گروه مورد ارزیابی قرار گرفتند.

 

در موشهای صحرایی میانسال، به طور طبیعی توده عضلانی کمتر از موشهای صحرایی جوان است اما پس از 14 هفته محدودیت کالری، علیرغم اینکه توده عضلانی در موشهای جوان، کاهش یافته بود اما در موشهای میانسال هیچ تغییر قابل ملاحظه ای اتفاق نیفتاده بود.

 

بررسی های بیوشیمایی در این موشها نیز نشان داد که محدودیت کالری، نرخ گلیکولیز را در بافت عضلانی کاهش می دهد، به طوریکه در موشهای میانسال میزان وابستگی سلولهای عضلانی به مسیر فسفوریلاسیون اکسیداتیو میتوکندریایی افزایش می یابد و بدین ترتیب توده عضلانی در آنها در وضعیت نرمال باقی می ماند.

 

این محققین همچنین متوجه شدند که 14 هفته محدودیت کالری می تواند متابولیسم سلولها را کاملاً باز تنظیم کند به طوریکه بازدهی متابولیسمی در عضلات موشهای صحرایی میانسال تا حد موشهای صحرایی جوان، بهبود پیدا می کند. 

 

منبع:

http://www.iranlongevity.com/?p=1051

 

 



#80 Yahyaei

  • Guest
  • 125 posts
  • 126
  • Location:Iran

Posted 27 August 2015 - 05:47 PM

89.jpg

 

 

 

 

شناسایی جزئیات بیشتری از عملکرد سیستم ایمنی در ارتباط با بیماریهای التهابی مزمن

 

 

محققین دانشگاه Birmingham بر اساس نتایج یک مطالعه، مدعی شده اند که مسیر تنظیمی مهمی را در ارتباط با سیستم ایمنی شناسایی کرده اند که می تواند در مقابله با بیماریهای مزمنی مانند دیابت نوع یک و آرتریت روماتوئید و بسیاری از بیماریهای مزمن دیگر، نقش موثری داشته باشد.

 

یک سیستم ایمنی کارآمد و سالم به طرق مختلف مانند ایجاد واکنشهای التهابی و یا در جهت عکس با مهار واکنشهای التهابی به دقت می تواند پاسخ ایمنی مناسبی را در ارتباط با عفونتها و بیماریهای مختلف ارائه دهد. در برخی بیماریها مانند دیابت نوع یک و آرتریت روماتوئید و یا حتی در حین پیشرفت فرآیند طبیعی سالخوردگی، سیستم ایمنی توانایی تنظیم دقیق خود را به تدریج از دست می دهد و بدین ترتیب شدت پاسخهای التهابی نیز از حالت طبیعی خود خارج شده و سلولهای ایمنی بی جهت به سمت بافتهای حساس غیرهدف، حمله ور می شوند.

 

یکی از مواردی که در ارتباط با پاسخهای التهابی به دقت باید کنترل شود، ورود لنفوسیتها به بافتهای مختلف می باشد چرا که هر گونه بی نظمی در ترافیک لنفوسیتها در بافتهای مختلف می تواند منجر به ایجاد بیماریهای مزمن گردد و یا اینکه حداقل در پاتوژنز این بیماریها، نقش موثری داشته باشد.

 

در طی این مطالعه، محققین متوجه شدند که لنفوسیتهای B در حین التهاب و در پاسخ به Adiponectin (که در تنظیم سطح گلوکز و شکست اسیدهای چرب نقش دارد) با ترشح پپتیدی به نام PEPITEM که محصول شکست پروتئولیتیکی پروتئین 14.3.3 زتا دلتا می باشد، جابجایی لنفوسیتهای T را کنترل می کنند.

 

در واقع پپتید PEPITEM با باند شدن به Cadherin -15 بر روی سطح سلولهای اندوتلیال عروق سبب سنتز و رها شدن اسفنگوزین 1- فسفات می شود که به نوبه خود بدون اینکه تاثیری بر جابجایی و حرکت سایر لنفوسیتها داشته باشد تنها جایجایی بافتی لنفوسیتهای T را مهار می کند.

 

با آغاز دوران سالخوردگی و پیشرفت آن به تدریج بیان گیرنده های Adiponectin بر روی لنفوسیتهای B کاهش می یابد و در نتیجه ترشح PEPITEM نیز دچار افول شده و در واقع سیستم ایمنی به تدریج یکی از مهمترین سیگنالهای تنظیمی خود را از دست می دهد.

 

مشابه این وضعیت در سرم بیماران مبتلا به بیمارهای مزمنی مانند دیابت نوع یک و آرتریت روماتوئید نیز دیده می شود بطوریکه سطح سرمی PEPITEM در آنها تفاوت معناداری با افراد سالم دارد. در این مطالعه به منظور اثبات نقش مستقیم و تنظیمی PEPITEM، این بیماران تحت درمان PEPITEM اگزوژن قرار گرفتند و مشاهده شد که با کنترل جابجایی لنفوسیتهای T، علائم بیماری در آنها تخفیف می یابد.

 

با توجه به اینکه بسیاری از بیماریهای مزمن و بیماریهای خودایمنی در گروه بیماریهای مرتبط با سالخوردگی نیز طبقه بندی می شوند، یافته های این مطالعه گام مهمی در زمینه درک بهتر ارتباط بین سالخوردگی و پاتولوژی این بیماریها محسوب می شود بطوریکه با تکمیل این مطالعه و کنارهم قرار دادن نتایج مطالعات مشابه می توان امیدوار بود که روزی خطر این نوع بیماریها را به حداقل رساند.

 

با توجه به اینکه این مسیر مولکولی در حین سالخوردگی طبیعی به تدریج کارایی خود را از دست می دهد، شاید بتوان روند برخی بیماریهای مزمن خود ایمنی را که در افراد جوان اتفاق می افتد، اینگونه تفسیر کرد که افول و از دست رفتن کارایی این سیگنال تنظیمی سیستم ایمنی در جوانان مبتلا به این بیماریها سریعتر از افراد عادی اتفاق افتاده است و بجای اینکه این بی نظمی از سنین سالخوردگی آغاز شود از همان سنین جوانی شروع شده است. از اینرو با انجام مطالعات بیشتر در این زمینه می توان امیدوار بود که با استفاده از بیومولکولهای اگزوژن مجدداً نظم را به عملکرد سیستم ایمنی این بیماران و افراد در معرض خطر بازگرداند و یا حداقل عوارض این بیماریها را در آنها کاهش داد.

 

این محققین در گام بعدی، در صدد هستند تا میزان Viability پروتکل های درمانی خود را علاوه بر این دو بیماری در بیماران مبتلا به سایر بیماریهای التهابی و خودایمنی در سطح

کلینیکی مورد ارزیابی قرار دهند.

 

منبع:

 http://www.iranlongevity.com/?p=1056

 



#81 Yahyaei

  • Guest
  • 125 posts
  • 126
  • Location:Iran

Posted 27 August 2015 - 05:52 PM

106.jpg

 

 

 

شناسایی سیگنال جدید اعلام آسیب وارده به ژنوم سلول

 

 

یکی از مواردی که محققین همواره در صدد تکمیل اطلاعات و یافته ها در ارتباط با آن هستند، مکانیزمهایی است که به کمک آنها، سلولها از DNA خود محافظت می کنند. در همین راستا، به تازگی محققین Erasmus MC بر پایه نتایج یک مطالعه، سیگنال مولکولی را شناسایی کرده اند که سلولها از آن برای هشدار آسیب وارده به DNA استفاده می کنند. نکته جالب در ارتباط با این یافته این است که این سیگنال هشدار، در حین نسخه برداری ژنهای آسیب دیده، ساطع می گردد.

 

محصولات جانبی متابولیسم سلولی، مواد شیمیایی و تشعشعات از جمله عواملی هستند که معمولاً بصورت پیوسته به DNA، آسیب وارد می کنند و در صورتیکه این آسیبها، ترمیم نشوند، کارکردهای مختلف سلول مختل شده و به تدریج سلول وارد پروسه ای می شود که نتیجه آن سالخوردگی و مرگ است. آنچه که معمولاً سبب پایداری این تغییرات در کدهای ژنتیکی می شود، عدم ترمیم و تصحیح این موتاسیونها قبل از همانندسازی DNA می باشد. اما خوشبختانه بیشتر این آسیبها توسط پروتئینهای ترمیم گر سلول، ترمیم و تصحیح می شوند و یا اینکه حداقل سیگنالهای مولکولی توسط این پروتئینها ایجاد می گردد که وجود آسیب در DNA را هشدار می دهند.

 

با ایجاد این سیگنالهای هشدار، اتفاقات متنوعی در سلول می افتد بطوریکه، همانند سازی DNA و تقسیم سلول بطور موقت، متوقف می گردد تا از انتقال این خطاها به سلولهای نسل بعد، ممانعت شود. اما این سیگنالهای هشدار تنها محدود به مرحله همانند سازی DNA نمی شوند بلکه ممکن است در مرحله نسخه برداری نیز ایجاد شوند؛ بطوریکه آنزیم مسئول نسخه برداری پس از مواجهه با آسیب وارده به DNA، بطور کامل متوقف گردد. به عبارت دیگر بر اساس نتایج این مطالعه، برای نخستین بار نشان داده شده است که برخی مشکلات مرحله نسخه برداری عملاً جزئی از مکانیسم پاسخ به آسیبهای وارده به DNA هستند.

 

در طی این بررسی، مشخص شد که پروتئینی که در این فرآیند نقش اصلی را بر عهده دارد، آنزیم ATM یا Ataxia telangectasia mutated می باشد که یک سرین ترئونین پروتئین کیناز است.

 

البته از مدتها قبل، نقش کلیدی ATM در انتقال سیگنال مربوط به شکست ساختار دو رشته ای DNA شناسایی شده بود اما در این مطالعه برای نخستین بار مشخص شد که توقف نسخه برداری ناشی از تابش نور UV به DNA نیز ناشی از سیگنال هشدار ATM می باشد. در این فرآیند، آنزیم ATM با تغییر splicing نسخه های حاصل از ژن آسیب دیده، منجر به ایجاد واریانتهای پروتئینی جدیدی می شود تا اثرات منفی آسیبهای وارده به DNA را خنثی کند.

 

این محققین، نتایج حاصل از این مطالعه را گام مهمی در جهت حل معمای پیچیده مکانیسمهای پاسخ سلول به آسیبهای وارده به DNA و محافظت از سلول و بدن در برابر سالخوردگی و سرطان، ارزیابی می کنند و امیدوارند که با ادامه تحقیقات در این زمینه بتوانند به درک کاملتری از این معضلات مهم زیست شناسی دست پیدا کنند.

 

منبع:

http://www.iranlongevity.com/?p=816

 



#82 Yahyaei

  • Guest
  • 125 posts
  • 126
  • Location:Iran

Posted 27 August 2015 - 05:56 PM

107.jpg

 

 

امکان پیش بینی پیش آگهی و پاسخ به درمان در سرطان مثانه

 

 

نتایج یک مطالعه که به تازگی توسط محققین Dartmouth 's Norris Cotton Cancer center ارائه شده است نشان می دهد که از ژن E2F4 که کد کننده فاکتور نسخه برداری E2F4 می باشد و تاکنون به عنوان Singnature سرطان سینه شناخته می شد می توان برای پیش بینی پیش آگهی و پاسخ به درمان در موارد سرطان مثانه نیز استفاده کرد.

 

یافته های این مطالعه نشان می دهد که از E2F4 می توان برای پیش بینی پیشرفت هم اشکال non muscle invasive و هم muscle invasive سرطان مثانه و همچنین پیش بینی پاسخ به درمان در روش ایمونوتراپی به کمک تزریق داخل مثانه BCG یا همان Bacillus Calmette Guerin استفاده کرد.

 

بر این اساس، بیمارانی که از نظر E2F4 ، مثبت باشند، پاسخ به درمان بهتری دارند و در بیمارانی که از نظر E2F4 ، منفی هستند، پاسخ به درمان به قدری ضعیف است که حتی می توان گفت که تفاوت محسوسی با بیمارانی که تحت درمان قرار نمی گیرند، ندارند.

 

تزریق داخل مثانه ای BCG، روش درمانی است که در حال حاضر بطور گسترده برای درمان بیماران مبتلا به شکل non muscle invasive سرطان مثانه مورد استفاده قرار می گیرد و شانس موفقیت آن نیز تا حدود 60 درصد تخمین زده می شود؛ با اینحال، تاکنون هیچ شاخص بیولوژیکی شناسایی نشده بود که بتوان به کمک آن مشخص کرد که کدامیک از بیماران به این روش درمانی، پاسخ موثرتری می دهند.

 

اما نتایج این مطالعه نشان می دهد که احتمالاً بیومارکر E2F4 می تواند شاخص مناسبی برای ارزیابی پاسخ به درمان در این بیماران باشد. در طی این مطالعه و به منظور شناسایی یک بیومارکر قابل اعتماد در این ارتباط، متخصصین مختلف علوم سرطان شناسی، بالینی و بیوانفورماتیک، پروفایل بیان ژن 800 بیمار مبتلا به سرطان مثانه به همراه اطلاعات بالینی آنها را مورد ارزیابی و آنالیز قرار دادند.

 

اکنون این محققین در صدد هستند تا با تغییر و گسترش جامعه آماری و همچنین پایگاه اطلاعات ژنومیک خود، جزئیات بیشتری از اهمیت بیومارکر E2F4 را در ارتباط با سرطان مثانه، شناسایی کنند و یا اینکه یافته های فعلی خود را بصورت مستدل تر مجدداً تایید کنند تا در نهایت بتوانند یک آزمون بالینی مناسب بر اساس E2F4 و یا سایر بیومارکرهای مناسب برای پیش بینی بازدهی پروتکل های درمانی مختلف سرطان مثانه، ارائه دهند. 

 

منبع:

http://www.iranlongevity.com/?p=894



#83 Yahyaei

  • Guest
  • 125 posts
  • 126
  • Location:Iran

Posted 27 August 2015 - 06:01 PM

108.jpg

 

 

تاثیر رژیم غذایی پرچرب بر کارکرد میتوکندریهای ناقص

 

 

موشهای PLOG یا Polymerase gamma mtDNA mutator، موشهای مبتلا به نقص میتوکندری هستند که از آنها به عنوان مدل آزمایشگاهی در بررسی های مختلف مرتبط با کارکردها و اهمیت بیولوژیک میتوکندری استفاده می شود. این موشها معمولاً در سن 9 ماهگی، بیشتر علائم دوران سالخوردگی اعم از تغییر رنگ موها، پوکی استخوان، ضعف شنوایی، ناباروری، مشکلات قلبی و عدم تعادل وزن را از خود بروز می دهند اما با این وجود، نتایج مطالعه اخیر بر روی آنها نشان می دهد که این موشها, علیرغم ابتلاء به این بیماری تا قبل از سن 9 ماهگی، به خوبی می توانند از بروز و پیشرفت علائم سالخوردگی در خود ممانعت کنند.

 

یافته های این مطالعه که توسط محققین موسسه Salk ارائه شده است، نشان می دهد که چگونه هورمون FGF21 یا Fibroblast growth factor 21 در این موشها که در زمان تولد، انواع مختلفی از موتاسیونها را در میتوکندری خود حمل می کنند، می تواند به طرز شگفت انگیزی، هموستاز متابولیسم را در این موشها در حد موشهای سالم و جوان حفظ کند. بر همین اساس، این محققین معتقدند که بر پایه نتایج این مطالعه می توان به شکل کارآمدتری به فکر درمان بیماریهای مختلف متابولیک و میتوکندریایی در انسان بود.

 

در واقع نتایج این مطالعه، بار دیگر وجود یک ارتباط حیاتی و پر اهمیت را بین رژیم غذایی، سلامت و سالخوردگی به اثبات رساند و راهکارهای جدیدی را بصورت بالقوه برای تعریف و طراحی پروتکل های درمانی کارآمدتر معرفی کرد.

 

این محققین در حین مطالعه این موشها، متوجه شدند که علیرغم اینکه علائم پیشرفت سریع سالخوردگی در این موشها، کاملاً آشکار است اما هورمون اندوکرین FGF21 نیز در آنها به میزان زیادی بیان می شود و سطح فعالیت آن بالاست.

 

ژن کد کننده هورمون FGF21 در حال حاضر جزء ژنهای موثر در ممانعت از ایجاد سالخوردگی طبقه بندی می شود و در طی مطالعات مختلفی که بر روی آن صورت گرفته است، مشخص شده است که از عوامل موثر بر افزایش بیان آن، ورزش کردن و استفاده از رژیمهای غذایی با محدودیت کالری و یا شرایط روزه داری می باشد. حال سئوال اینجاست که چرا در موشهای PLOG، با اینکه سطح بیان این هورمون بالاست اما آنها به سالخوردگی زودرس مبتلا می شوند؟

 

به منظور یافتن پاسخ این تضاد، این گروه تحقیقاتی با دقت بیشتری کارکردهای مختلف FGF21 را مورد بازبینی و آنالیز قرار دادند و در نهایت مشاهده کردند که این هورمون در واقع نسبت به میتوکندریهای ناقص و تحت استرس نیز واکنش نشان می دهد و با ارسال سیگنالهای مولکولی مختلف، وضعیت متابولیک را در آنها برنامه ریزی مجدد می کند. به عنوان نمونه، این هورمون با تاثیری که بر روی بافتها می گذارد، مسیر متابولیسم انرژی را در آنها به گونه ای تغییر می دهد که بجای استفاده از قندها، از چربی ها برای تولید انرژی استفاده کنند چرا که چربی ها منابع انرژی مناسبتری برای میتوکندریهای ناقص در مقایسه با قندها هستند.

 

در این موشها، تا زمانیکه ذخایر چربی بدن اجازه بدهد، این هورمون مانع از ایجاد علائم سالخوردگی می شود اما زمانیکه این ذخایر به اتمام برسند، برای ادامه اثر بخش بودن فعالیت این هورمون، چربی های مورد نیاز باید از طریق رژیم غذایی تامین شوند. نکته جالب در این ارتباط این است که تغذیه موشهای PLOG با رژیمهای غذایی پرچرب نه تنها کارکرد FGF21 را در آنها در ارتباط با توقف روند سالخوردگی بهبود می بخشد بلکه کارکرد این هورمون در ارتباط با مقاومت در برابر چاقی ناشی از رژیمهای غذایی پرچرب و به تبع بیماریهای مرتبط را نیز تضمین می کند.

 

ادامه بررسی ها بر روی موشهای PLOG مهندسی شده که فاقد هورمون FGF21 بودند نیز این نتایج را تایید کرد چرا که آنها به سرعت و از همان بدو تولد، علائم سالخوردگی را از خود بروز دادند.

 

نتایج و یافته های این مطالعه از جنبه های مختلفی حائز اهمیت است چرا که به عنوان نمونه، از یک جهت می توان در مورد افراد مبتلا به بیماریهای میتوکندریایی، با توجه به یافته های اخیر، استفاده از رژیمهای غذایی پرچرب را در پروتکل های درمانی آنها گنجاند و بدین ترتیب با کمک مقادیر بالای هورمون FGF21، علائم و عوارض بیماریها را در آنها تخفیف داد و یا از جهت دیگر، ترکیبات دارویی را طراحی کرد که بتوانند استرس مختصری را به میتوکندریها وارد کنند و بدین ترتیب با تحریک افزایش بیان FGF21 و تغییر مسیر متابولیسم سلول بواسطه افزایش فعالیت این هورمون، چاقی و بسیاری از بیماریهای متابولیک دیگر را درمان کرد.

 

منبع:

 http://www.iranlongevity.com/?p=920

 



#84 Yahyaei

  • Guest
  • 125 posts
  • 126
  • Location:Iran

Posted 27 August 2015 - 06:06 PM

109.jpg

 

 

 

شناسایی سیگنال مولکولی طبیعی آسیب رسان به کلیه ها

 

 

علیرغم پیشرفتهای اخیر در زمینه علوم پزشکی و بهبود سطح عمومی سلامت انسانها، همچنان برخی چالشهای بیولوژیک و پزشکی بدون پاسخ باقی مانده اند که از جمله آنها می توان به سالخوردگی و عوارض آن اشاره کرد. یکی از ارگانهایی که به تدریج و با افزایش سن، کارایی خود را از دست می دهد و زمینه ساز مشکلات و عوارض فراوانی می گردد، کلیه ها هستند؛ بطوریکه با پیشرفت روند سالخوردگی، میزان حساسیت آنها نسبت به عوامل آسیب رسان به شدت افزایش می یابد و توانایی آنها در جهت خودترمیمی نیز در جهت عکس، به شدت کاهش می یابد.

 

بر همین اساس محققین دانشگاه Missouri به منظور شناسایی علل وقوع این اختلالات در کلیه، مطالعه ای را در این زمینه طراحی و اجرا کردند و در نهایت موفق به شناسایی سیگنال مولکولی شدند که سبب مرگ سلولهای کلیوی و افزایش حساسیت آنها نسبت به عوامل آسیب رسان می گردد. این محققین معتقدند که نتایج این مطالعه می تواند در رفع چالشهای مربوط به حفظ سلامت کلیه ها تاثیر بسزایی داشته باشد.

 

بر اساس نتایج این مطالعه، آنچه که سبب بروز این اختلالات در کلیه ها می گردد، کاهش بیان پروتئین شناخته شده α (E) Catenin است؛ بطوریکه نبود این پروتئین در سلولهای کلیوی سبب می شود که آنها وارد فاز آپپتوزیس یا مرگ برنامه ریزی شده شوند و در اینحالت با توجه به اینکه احتمال مرگ تعداد زیادی از این سلولها بصورت همزمان و یا در یک بازه زمانی کوتاه فراهم می گردد، کلیه به شدت نسبت به عوامل آسیب رسان حساس می گردد.

 

پروتئینهای Catenin دارای کارکردهای مختلفی در سلول هستند که از جمله آنها می توان به حفظ شکل سلول و همچنین تنظیم و کنترل سرعت تقسیم سلولها اشاره کرد. از اینرو زمانیکه این پروتئین به میزان کافی بیان نشود و یا از دسترس سلولهای کلیوی خارج گردد، سلولها با سرعت بیشتری رشد و تکثیر پیدا می کنند و بدین ترتیب حجم زیادی از سلولهای کلیوی بر روی یکدیگر انباشته می شوند. در اینحالت بدن برای مقابله با این بی نظمی، سیگنال سلولی را صادر می کند که با فعال کردن مسیرهای مولکولی مختلف، این سلولها را به سمت آپپتوزیس هدایت می کند. بدین ترتیب با توجه به اینکه تعداد زیادی از سلولهای کلیوی طی این فرآیند بصورت ناهمگون و غیرکنترل شده تخریب می شوند، عملکرد طبیعی کلیه ها نیز دچار اختلال می شود.

 

آپپتوزیس یکی از حیاتی ترین فرآیندهای سلولی است که وجود و اجرای کنترل شده آن برای حفظ سلامت ارگانهای بدن کاملاً ضروری است چرا که در حالت طبیعی، هدف اصلی آن حذف سلولهایی است که بدن دیگر نیازی به آنها ندارد و یا اینکه وجود آنها، نوعی تهدید برای حفظ سلامت ارگانهای بدن محسوب می شود. اما زمانیکه این پروسه بنا به دلایلی مانند نبود پروتئینهای α (E) Catenin بصورت غیر کنترل شده فعال گردد، نتیجه آن متفاوت خواهد بود چرا که علاوه بر از بین بردن سلولهای مازاد کلیوی، سلولهای ضروری این ارگان را نیز تخریب می کند.

 

هر چند که بواسطه نتایج این مطالعه، این سیگنال آپپتوزیس در کلیه ها شناسایی شده است اما در حال حاضر در مورد اینکه چرا به تدریج و با افزایش سن، میزان بیان α (E) Catenin کاهش می یابد، توضیح قانع کننده ای وجود ندارد. با این وجود، این محققین امیدوارند که با اجرای مطالعات تکمیلی و عمیق تر بر روی این سیگنال مولکولی در نهایت بتوانند آنرا به شکل موثری کنترل کنند و عمر مفید کلیه ها به عنوان یکی از ارگانهای حیاتی بدن را بهبود ببخشند. 

 

منبع:

http://www.iranlongevity.com/?p=923


[rtl]

 

 

 

 

 


Edited by Yahyaei, 27 August 2015 - 06:07 PM.


#85 Yahyaei

  • Guest
  • 125 posts
  • 126
  • Location:Iran

Posted 27 August 2015 - 06:11 PM

110.jpg

 

 

 

نقش اسیدهای ریبونوکلئیک در ایجاد حافظه

 

 

نتایج یک مطالعه که به تازگی توسط محققین موسسه Scripps ارائه شده است حاوی یافته های شگفت آوری است که نشان می دهد مولکولکولهای microRNA که تاکنون تنها به عنوان بیومولکولهای کنترل انتقال اطالاعات ژنتیکی شناخته می شدند، در ایجاد حافظه نیز نقش دارند؛ بطوریکه در موراد خاص و بر حسب نیاز می توانند این کارکرد مغز را تحت تاثیر قرار داده و آنرا افزایش یا کاهش دهند.

 

این محققین معتقدند که یافته های آنها می تواند یک گام مقدماتی و در عین حال ارزشمند در جهت شناسایی دقیق تر و کاملتر کارکردهای مولکولهای miRNA و پتانسیل آنها در زمینه استفاده از بیومولکولهای ژنتیکی برای بهبود و ارتقاء سطح یادگیری و حافظه انسان باشد.

 

مولکولهای microRNA یا miRNA جزء دسته ای از مولکولهای RNA هستند که پروتئینها را کد نمی کنند بلکه اغلب آنها در تنظیم پروسه های مختلف بیولوژیک بواسطه تنظیم بیان ژنهای مختلف، نقش دارند. با توجه به اینکه در مطالعات مختلفی که تاکنون بر روی این بیومولکولها صورت گرفته است و به دفعات نقش حیاتی آنها در ارتباط با ایجاد و رشد طبیعی سلولها به اثبات رسیده است، همواره این فرضیه در مورد این مولکولها مطرح بوده است که ممکن است آنها در روند ایجاد بیماریهای مختلف عصبی و بخصوص بیماریهای نورودژنراتیو نیز نقش داشته باشند.

 

بر همین اساس، یک گروه تحقیقاتی از موسسه Scripps که مطالعات گسترده ای را تاکنون در زمینه نحوه ایجاد و سیر پیشرفت بیماریهای مختلف نورودژنراتیو انجام داده اند، مطالعه اخیر را در این زمینه طراحی و اجرا کردند. آنها در این طرح، تاثیر 134 مولکول مختلف miRNA را بر روی یادگیری و ایجاد حافظه در سیستم اعصاب مرکزی مگسهای Drosophila melanogaster که مدل آزمایشگاهی بررسی حافظه محسوب می شوند، مورد ارزیابی قرار دادند.

 

برای این منظور، آنها کارکردها و تاثیر هر یک از این مولکولهای miRNA را بر روی حافظه با سرکوب کردن جداگانه آنها مورد ارزیابی قرار دادند و در نهایت 5 مولکول miRNA مختلف را شناسایی کردند که در ایجاد و حفظ حافظه نقش دارند. از میان این 5 مولکول miRNA هم به نظر می رسد که یک مولکول در فرآیند ایجاد حافظه نقش بسیار موثری دارد و وجود آن برای این منظور کاملاً ضروری است.

 

نکته جالب در مورد این مولکول miRNA، این است که این محققین با توجه به نتایج مطالعات قبلی خود، متوجه شدند که آنالوگ این مولکول در بیماران مبتلا به بیماریهای نورودژنراتیو مانند آلزایمر و هانتیگتون، دچار تغییرات اساسی شده است.

 

یافته های این مطالعه، نشان می دهد که برخی از انواع مولکولهای miRNA، می توانند قابلیت ایجاد حافظه را کاهش دهند و برخی دیگر در جهت عکس می توانند این قابلیت و به تبع ظرفیت حافظه را افزایش دهند. همچنین این مولکولها می توانند فیزیولوژی نورونها و حتی در سطح وسیعتر، ایجاد و تکامل سیستم عصبی را نیز تحت تاثیر قرار دهند.

 

از اینرو این محققین معتقدند که با توجه به نقش موثر این مولکولها در مراحل مختلف تکامل مغز (که البته خود آنها نیز تحت تاثیر عوامل تنظیم کننده دیگری به شدت کنترل می شوند)، وجود و ایجاد هر گونه اختلال در عملکرد آنها می تواند منجر به تشدید شدن برخی بیماریهای مرتبط با مغز و سیستم عصبی مانند اوتیسم، آلزایمر و یا هانتیگتون گردد و بنابراین از این پس در تحلیل و آنالیز پاتولوژی این بیماریها، نقش این بیومولکولها نیز باید با دقت بیشتری، در نظر گرفته شود.  

 

منبع:

http://www.iranlongevity.com/?p=952

 



#86 Yahyaei

  • Guest
  • 125 posts
  • 126
  • Location:Iran

Posted 28 August 2015 - 05:28 PM

111.jpg

 

 

 

نقش بتا میکروگلوبولین سیستم ایمنی در زوال عقل

 

 

نتایج یک مطالعه که به تازگی توسط محققین دانشگاه کالیفرنیا ارائه شده است، نشان می دهد که به تدریج و با افزایش سن، سطح خونی مولکول β2 microglobulin یا B2M افزایش پیدا می کند و این مولکول با ممانعت از بازسازی و نوسازی طبیعی سلولهای مغز، به تدریج سبب کاهش کارکردهای ادراکی مغز و در نهایت زوال عقل می گردد.

 

مولکول β2 microglobulin جزئی از مولکول بزرگتر MHC I یا Major histocompatibility complex class I می باشد که نقش مهمی را در روند ارائه پاسخهای ایمنی بر عهده دارد. با اینحال، با توجه به یافته های مطالعات اخیر به نظر می رسد که کمپلکس β2 microglobulin - MHC I (که در تمامی سلولهای بدن بجز گلبولهای قرمز و پلاسما سلها وجود دارد) در مغز دارای نقش و کارکردهایی است که چندان مرتبط با کارکردهای سیستم ایمنی نمی باشد. از جمله نقشهای این کمپلکس در مغز می توان به تاثیر آن در روند تکامل مغز، ایجاد ارتباط بین سلولهای عصبی و حتی تاثیر بر رفتار افراد اشاره کرد.

 

در همین راستا، محققین به منظور شناسایی دقیق مکانیسم عمل β2 microglobulin در مغز، مطالعه اخیر را طراحی و اجرا کردند. با توجه به اینکه با افزایش سن، به تدریج میزان β2 microglobulin هم در خون و هم در مغز افزایش پیدا می کند، این محققین بسیار علاقمند بودند که نحوه ارتباط اجزاء سیستم ایمنی و سیستم عصبی را بصورت دقیق تر و با جزئیات بیشتر شناسایی کنند.

 

لازم به ذکر است که در مطالعه ای که در سال 2014 در این زمینه و توسط محققین دانشکده پزشکی دانشگاه Stanford اجرا شده بود، مشخص شد که در صورتیکه سیستم گردش خون یک موش جوان به یک موش مسن متصل شود (با رعایت تمامی موارد انطباق های ایمنی شناسی و خون شناسی) روند از دست رفتن تدریجی توانایی یادگیری در موشهای مسن، متوقف و معکوس می گردد.

 

پس از اجرای آن طرح و مطالعات تکمیلی پس از آن، همواره محققین به این نکته اذعان داشتند که در خون حیوانات مسن، فاکتوری وجود دارد که نمو سلولهای عصبی را سرکوب می کند و به تدریج سبب کاهش قدرت ادراک مغز و در نهایت زوال عقل می گردد.

 

تا اینکه سرانجام در طی مطالعه اخیر، محققین دانشگاه کالیفرنیا که از مدتها قبل مطالعات متنوعی را در زمینه بررسی ارتباط تغییرات سطح خونی β2 microglobulin در بیماران آلزایمری و همچنین بیماران ایدزی مبتلا به زوال عقل و بیماران دیالیزی مبتلا به این عارضه انجام داده بودند، موفق شدند که به جمع بندی قابل اطمیانی راجع به این فاکتور خونی، دست پیدا کنند.

 

آنها در نخستین گام، نشان دادند که سطح خونی β2 microglobulin بطور پیوسته با افزایش سن در موشها افزایش می یابد و حتی در صورتیکه سیستم گردش خون موشهای مسن به موشهای جوان متصل شود، علائم کاهش کارکردهای ادراکی مغز به وضوح حتی در موشهای جوان نیز قابل مشاهده خواهد بود. سپس آنها در ادامه، این نتایج را در انسانها نیز تایید کردند.

 

زمانیکه این محققین β2 microglobulin را چه از طریق سیستم گردش خون و چه از طریق تزریق مستقیم به مغز به موشهای جوان، تلقیح کردند، مشاهده کردند که نه تنها قدرت یادگیری و عملکرد حافظه آنها به شدت کاهش می یابد بلکه فرآیند نمو نورونها نیز در آنها سرکوب می شود.

 

بر همین اساس، آنها به منظور تایید یافته های خود، موشهای ترانسژنیکی را مهندسی کردند که فاقد ژن Tap1 بودند. ژن Tap1 پروتئینی به نام Transporter associated with antigen processing 1 را کد می کند که در انتقال کمپلکس MHC I به سطح سلولها، نقش حیاتی دارد. زمانیکه آنها به این موشها β2 microglobulin را تلقیح کردند، هیچ اثر منفی قابل ملاحظه ای چه در ارتباط با یادگیری و عملکرد حافظه و چه در ارتباط با نمو نورونها مشاهده نکردند.

 

سپس این محققین در ادامه، نسلی از موشها را مهندسی کردند که بطور کامل فاقد ژن کد کننده β2 microglobulin بودند. نتایج بررسی ها بر روی این موشها نیز نشان داد که علیرغم وجود مشکلات پاسخ ایمنی مربوط به نبود جزء β2 microglobulin در کمپلکس MHC I، این موشها در مقایسه با موشهای سالم طبیعی، پس از رسیدن به سنین سالخوردگی نه تنها به لحاظ یادگیری و عملکرد حافظه در وضعیت بهتری قرار دارند بلکه روند کاهش نمو نورونها نیز در آنها به میزان قابل ملاحظه ای کمتر است.

 

با توجه به اینکه نتایج آزمایشات انجام شده در مراحل مختلف و در طی فازهای مختلف این مطالعه، به وضوح نشان می دادند که اثرات منفی تزریق β2 microglobulin بر روی کارکردهای ادراکی مغز قابل برگشت است (بطوریکه پس از 30 روز از زمان تزریق، اثرات منفی آن بر روی مغز موشها از بین می رفت) این محققین معتقدند که می توان با ادامه این مطالعه و بررسی دقیق تر در انسان، با طراحی آنتی بادیها یا مولکولهای کوچک مناسب و ایمن دیگر، این مشکل را در سالخوردگان درمان کرد.

 

منبع:

http://www.iranlongevity.com/?p=957

 



#87 Yahyaei

  • Guest
  • 125 posts
  • 126
  • Location:Iran

Posted 28 August 2015 - 05:33 PM

112.jpg

 

 

 

تاثیر فعالیت آنزیم سرآمیداز بر عملکرد انسولین

 

 

نتایج یک مطالعه که اخیراً توسط محققین UT Southwestern Medical Center ارائه شده است، نشان می دهد که کاهش غلظت سرمی یک نوع لیپید در افراد مبتلا به دیابت نوع دو و همچنین بیماران مبتلا به کبد چرب غیرالکلی، می تواند پاسخ سلولها به انسولین را در این افراد بهبود ببخشد.

 

انسولین هورمونی حیاتی برای بدن انسان محسوب می شود که در واکنشهای مختلف فیزیولوژیک و بیوشیمیایی بدن، نقش مهمی را بر عهده دارد؛ بطوریکه از یک سو در واکنشهای تبدیل قند به انرژی و همچنین جذب مواد غذایی مختلف تاثیرگذار است و از سوی دیگر می تواند روند تبدیل قندها به چربی به منظور ذخیره شدن در بدن را کاهش داده و کنترل کند.

 

با کاهش حساسیت نسبت به سیگنالهای مولکولی انسولین، مسلماً تمامی این پروسه ها دچار اختلال شده و در اکثر موارد بیماریهای متابولیک مختلفی بروز می کند که از جمله آنها می توان به دیابت و بیماری کبد چرب اشاره کرد. با اینحال نتایج مطالعه اخیر نشان می دهد که تلقیح آنزیم سرآمیداز در مدلهای آزمایشگاهی بیماری دیابت می تواند باعث بهبود پاسخ به سیگنالهای مولکولی انسولین گردد و مقاومت در برابر انسولین را به وضعیت نرمال بازگرداند.

 

به عبارت دیگر، نتایج این مطالعه نشان می دهد که کاهش غلظت سرمی سرآمیدها می تواند سبب افزایش حساسیت در برابر انسولین گردد و از اینرو می توان امیدوار بود که با ادامه مطالعات در این زمینه و بر روی این لیپیدها، در آینده نزدیک بتوان از آنزیم سرآمیداز به شکل موثر و ایمن برای درمان بیماران مبتلا به دیابت نوع دو و همچنین بیماران مبتلا به کبد چرب غیرالکلی، استفاده کرد.

 

بر اساس نتایج این مطالعه, زمانیکه اسیدهای چرب در مقادیری بیش از نیاز بدن، از طریق مواد غذایی وارد بدن شوند، بدن مازاد آنها را به سرآمید تبدیل می کند و بدین ترتیب  با ورد این لیپیدها به چرخه های مختلف بیوشیمیایی بدن، در سیگنالهای مولکولی انسولین تداخل ایجاد شده و به تدریج با افزایش این تداخلها، مقاومت در برابر انسولین ایجاد می شود که در نهایت به بیماریهایی مانند دیابت و کبد چرب، منتهی می گردد.

 

این محققین به منظور اثبات فرضیه های خود در ارتباط با نقش تداخلی سرآمیدها در عملکرد انسولین، انواع مختلفی از موشهای ترانسژنیک را در ارتباط با بیان آنزیم سرآمیداز مهندسی کردند و در تمامی آنها فرآیند تجزیه سرآمیدها را هم در بافت چرب و هم کبد به دقت مورد ارزیابی قرار دادند.

 

در تمامی موارد، نتایج حاکی از این واقعیت بود که وجود آنزیم سرآمیداز می تواند حساسیت به انسولین را به وضعیت طبیعی بازگرداند و البته این اثر آن ارتباطی به محل فعالیت آنزیم ندارد چرا که فعالیت این آنزیم چه در بافت کبد و چه در بافت چربی، به یک میزان حساسیت به سیگنالهای مولکولی انسولین را بهبود می بخشد.

 

با عملکرد آنزیم سرآمیداز، سرآمیدهای مازاد به اسفنگوزینها تبدیل می شوند که همانند سرآمیدها می توانند به عنوان منبع انرژی مورد استفاده قرار بگیرند اما با این تفاوت که افزایش سرآمیدها، تداخل در سیگنالهای انسولین را به همراه دارد و سبب ایجاد مقاومت به انسولین و التهاب می شود در حالیکه اسفنگوزینها، چنین تداخلی را ایجاد نمی کنند.

 

نتایج این مطالعه، بار دیگر ناقص بودن اطالاعات فعلی در ارتباط با برهمکنش کبد و بافتهای مختلف بخصوص بافت چربی را به اثبات رساند و نشان داد که ظرافتهای بسیار حیاتی در عملکرد کبد به منظور تنظیم متابولیسم گلوکز و برداشت لیپیدها توسط آن وجود دارد.

 

منبع:

 http://www.iranlongevity.com/?p=970



#88 Yahyaei

  • Guest
  • 125 posts
  • 126
  • Location:Iran

Posted 28 August 2015 - 05:37 PM

113.jpg

 

 

 

شناسایی پروتئین التهابی مشترک بین بیماری روماتیسم مفصلی و بیماری التهابی دریچه قلب

 

 

نتایج یک مطالعه که به تازگی توسط محققین موسسه Walter and Eliza Hall  ارائه شده است، نشان می دهد که پروتئین التهابی کلیدی و شناخته شده بیماری آرتریت روماتوئید عامل ایجاد بسیاری از عوارض و بیماریهای التهابی مرتبط با دریچه قلب مانند آنوریسم نیز می باشد. یافته های این مطالعه علاوه بر اینکه می تواند سبب بهبود روشها و پروتکل های درمانی هر یک از این بیماریها بصورت جداگانه گردد، حاوی اطلاعات ارزشمندی پیرامون آسیب شناسی مشترک این بیماریها نیز می باشد.

 

این محققین در طی این مطالعه، ناحیه مهمی از سکانس DNA را شناسایی کرده اند که مسئول کنترل بیان پروتئین التهابی TNF یا Tumor necrosis factor می باشد.

 

بیماری آرتریت روماتوئید یا روماتیسم مفصلی یک بیماری التهابی مزمن است که متاسفانه درصد قابل ملاحظه ای از جمعیت میانسال و مسن جهان از آن رنج می برند. بررسی های متنوع انجام شده بر روی این افراد نشان می دهد که سطح بیان TNF در آنها بسیار بالاتر از حد طبیعی است و همین موضوع باعث می شود که سلولهای ایمنی بطور پیوسته در جهت آسیب زدن به مفاصل هدایت شوند و بدن بیمار نیز همواره در وضعیت التهاب باقی بماند.

 

هر چند که شناسایی افزایش بیان TNF و عوارض آن در بدن بیماران مبتلا به آرتریت روماتوئید، یافته جدیدی محسوب نمی شود اما در طی مطالعه اخیر برای نخستین بار سکانسی از DNA شناسایی شده است که می تواند بیان این مولکول التهابی را در بدن به شکل موثری کنترل کند.

 

لازم به ذکر است که تاکنون برای مهار تولید TNF در بیماران مبتلا به آرتریت روماتوئید، ترکیبات دارویی متنوعی طراحی و معرفی شده است که در برخی موارد تا حد زیادی موفق به کنترل پیشرفت این بیماری نیز شده اند اما متاسفانه در درصد قابل ملاحظه ای از بیماران، فاقد اثر بخشی لازم بوده اند؛ بطوریکه در بسیاری از این بیماران به تدریج و با ایجاد ایمنی در برابر این ترکیبات سنتتیک و یا بعضاً اگزوژن، داروهای Anti TNF کارایی خود را از دست می دهند.

 

از اینرو این محققین از مدتها پیش در صدد شناسایی راهی بودند که بتوانند در داخل خود بدن به طریقی سطح بیان TNF را کنترل کنند که در نهایت و در طی مطالعه اخیر موفق به شناسایی این ناحیه خاص از سکانس DNA شدند.

 

نکته جالب دیگر در نتایج این مطالعه، پی بردن به اثر بخشی داروهای Anti TNF فعلی برای درمان بیماریهای التهابی دریچه قلب بود؛ بطوریکه نه تنها نقش موثر TNF در ایجاد این بیماریها برای نخستین بار به اثبات رسید بلکه این امیدواری نیز ایجاد شد که از پروتکلهای درمانی آرتریت روماتوئید نیز می توان برای درمان بیماریهای التهابی دریچه قلب نیز استفاده کرد.

 

با توجه به اینکه در طی بررسی های قبلی مشخص شده بود که استعداد ژنتیکی یکی از فاکتورهایی می باشد که در شدت بروز بیماریهای قلبی نقش انکار ناپذیری دارد، اکنون شاید بتوان توجیه مناسبی برای این نکته ارائه کرد و همچنین این موضوع را نیز مد نظر قرار داد که در بیماران مبتلا به آرتریت روماتوئید خطر ابتلاء به بیماریهای التهابی دریچه قلب نیز وجود دارد و این بیماران باید به لحاظ ابتلاء به هر دو عارضه مورد معاینه و آزمایش قرار بگیرند.  

 

منبع:

 http://www.iranlongevity.com/?p=974

 



#89 Yahyaei

  • Guest
  • 125 posts
  • 126
  • Location:Iran

Posted 28 August 2015 - 05:41 PM

114.jpg

 

 

 

تاثیر رادیکالهای آزاد بر عملکرد اجزاء سلول

 

 

نتایج یک مطالعه که به تازگی توسط محققین مرکز علوم بالینی MRC ارائه شده است، رایج ترین تئوری موجود در ارتباط با نحوه تخریب و زوال ارگانهای مختلف بدن در سنین کهنسالی را با چالش جدی مواجه کرده است.

 

دانشمندان بر اساس نتایج مطالعات مختلف، از مدتها پیش به این نتیجه رسیده اند که به تدریج و در طول سالیان زندگی یک فرد، رادیکالهای آزاد بواسطه عوامل مختلفی در بدن ایجاد می شوند و آسیبهای مختلفی را به ساختارهای سلولی بدن وارد می کنند که تجمع و انباشته شدن همین آسیبهای ترمیم نشده منجر به آغاز و پیشرفت روند سالخوردگی می گردد. عمده اثرات مخرب رادیکالهای آزاد در این پروسه نیز همواره بصورت تخریب ساختاری و یا کارکردی پروتئینها، ارزیابی شده است. با اینحال، نتایج مطالعه اخیر نشاندهنده واقعیتهای دیگری است چرا که به نظر می رسد که سلولها می توانند خود را با فشار مخرب ناشی از رادیکالهای آزاد انطباق دهند.

 

این ایده که ایجاد رادیکالهای آزاد در گذر زمان عامل کلیدی اتفاقاتی است که در نهایت منجر به سالخوردگی می شود برای نخستین بار در دهه 1950 مطرح گردید و تاکنون نیز مطالعات مختلفی در جهت تایید و تکذیب آن صورت گرفته است.

 

علت اینکه رادیکالهای آزاد همواره به عنوان عوامل آسیب رسان در نظر گرفته می شوند، عدم وجود بالانس انرژی در آنها می باشد چرا که ممکن است دارای مقادیر زیادی انرژی باشند و یا اینکه برعکس حامل مقادیر بسیار پاینی باشند. از اینرو زمانیکه در داخل سلولهای بدن بواسطه واکنشهای شیمیایی مختلف ایجاد می شوند، سعی می کنند که با جذب انرژی و یا از دست دادن انرژی مازاد خود در برابر اجزاء مختلف سلول مانند پروتئینها، سطح انرژی خود را متعادل کنند و برای این منظور هم الکترونهای اطراف خود را جابجا می کنند.

 

در اینحالت اگر یک پروتئین خاص با ورود به مسیر انتقال الکترون رادیکالهای آزاد، الکترون از دست بدهد و یا اینکه در اصطلاح "اکسید" شود، ممکن است کارایی خود را نیز از دست بدهد و دیگر قادر به انجام وظایف طبیعی خود نباشد. اما اکنون نتایج مطالعه اخیر نشان می دهد که سلولهای بدن در برابر این عوامل، تسلیم مطلق نیستند و می توانند این آسیبها را ترمیم کنند بطوریکه حتی می توانند خود را با شرایط افزایش سطح رادیکالهای آزاد و آسیبهای ناشی از آنها که به تدریج و با افزایش سن ایجاد می گردد، انطباق دهند.

 

این محققین در ابتدا قصد داشتند تا پروتئینهایی را که بصورت خاص تحت تاثیر اثرات مخرب رادیکالهای آزاد قرار می گیرند را شناسایی کنند و به همین منظور صدها پروتئین را در مگسهای میوه جوان، میانسال و مسن مورد بررسی قرار دادند.

 

علت اینکه آنها از مگسهای میوه برای انجام این بررسی استفاده کردند این بود که روند سالخوردگی و ژنهای دخیل در این پروسه، در مگسهای میوه و انسان، شباهت زیادی به یکدیگر دارند اما از سوی دیگر امکان مطالعه این روند در مگسهای میوه با توجه به اینکه طول عمر آنها تنها 3 ماه می باشد، به مراتب راحت تر از انسان است.

 

آنچه که در نتایج این مطالعه جالب و در عین حال غیر منتظره بود، برابر بودن سطح اکسیداسیون پروتئینها در مگسهای مسن و جوان بود. در واقع این وضعیت نشاندهنده این واقعیت است که سلولها برای مقابله با اکسیداسیون ناشی از رادیکالهای آزاد مجهز به سیستمهای محافظت کننده هستند و از اینرو بر خلاف باور فعلی، رادیکالهای آزاد نمی توانند نقش محوری در ایجاد سالخوردگی داشته باشند.

 

اکسیداسیون پروتئینها می تواند اثرات مختلفی بر روی سلولها بگذارد اما یکی از سیگنالهای جالب آن، هشداری است که به سلولها بابت وجود استرسهای محیطی مانند فقدان مواد غذایی می دهد. این نکته نیز از جمله تناقضهایی است که در ارتباط با تاثیر منفی رادیکالهای آزاد و اکسیداسیون پروتئینها توسط آنها وجود دارد چرا که تاکنون نتایج مطالعات مختلفی که در این زمینه صورت گرفته همگی نشاندهنده این واقعیت هستند که محدود کردن کالری ورودی به بدن می تواند سبب بهبود سلامت جاندار و افزایش طول عمر آن گردد.

 

در همین راستا، این محققین وضعیت اکسیداسیون پروتئینها را در دو گروه از مگسهای میوه بصورتی که یک گروه با رژیم غذایی محدود شده، تغذیه می شدند و گروه دیگر رژیم غذایی نرمال را دریافت می کردند، مقایسه کردند. نتایج این مرحله از مطالعه نیز حاوی نکات جالبی بود؛ به این ترتیب که مشخص شد که گرسنگی به میزان قابل ملاحظه ای می تواند سطح اکسیداسیون پروتئینها را تغییر دهد و تعداد پروتئینهای اکسید شده، افزایش می یابند اما اکترونهای آزاد شده از این پروتئینها به پروتئینهای دیگر منتقل شده و آنها را در وضعیت "احیاء" قرار می هد. از اینرو به نظر می رسد که با کمرنگ شدن نقش رادیکالهای آزاد در این زنجیره انتقال الکترون، لازم است که بار دیگر تاثیر میزان تغذیه بر سلامت موجودات زنده با دقت بیشتری مورد بازنگری قرار گیرد.

 

منبع:

 http://www.iranlongevity.com/?p=991

 

 



sponsored ad

  • Advert
Advertisements help to support the work of this non-profit organisation. [] To go ad-free join as a Member.

#90 Yahyaei

  • Guest
  • 125 posts
  • 126
  • Location:Iran

Posted 28 August 2015 - 05:46 PM

115.jpg

 

 

 

مقاومت در برابر انسولین و خطر ابتلاء به آلزایمر

 

 

این واقعیت که چاقی سبب افزایش خطر ابتلاء به بیماریهای قلبی عروقی و همچنین برخی از سرطانها می شود، یافته هایی دور از ذهن نیستند اما نتایج یک مطالعه که به تازگی توسط محققین دانشگاه ایالت Iowa ارائه شده است، نشان می دهد که خطر از دست دادن حافظه در افراد چاق به مراتب بیشتر از سایر عوارض شناخته شده فعلی برای چاقی می باشد.

 

بر اساس یافته های این مطالعه، ارتباط بسیار قوی بین ایجاد وضعیت مقاومت به انسولین در افراد چاق و کاهش عملکرد حافظه و همچنین افزایش خطر ابتلاء به آلزایمر در آنها وجود دارد. لازم به یادآوری است که مقاومت به انسولین از جمله عوارضی است که علاوه بر افراد چاق غیر مبتلا به دیابت، معمولاً در افراد pre-diabetic و همچنین مبتلایان به دیابت نوع دو نیز دیده می شود.

 

محققین در این مطالعه، مغز 150 فرد میانسال را که به لحاظ شاخصهای بالینی در معرض خطر ابتلاء به آلزایمر قرار داشتند اما هیچگونه علائم مربوط به نقص عملکرد حافظه در آنها قابل مشاهده نبود را در یک بازه زمانی تعریف شده، اسکن کردند. نتایج نشان می داد که هر چه مقاومت به انسولین بیشتر باشد، میزان قند مایع اطراف قسمتهایی از مغز که در آسیب شناسی آلزایمر حائز اهمیت هستند نیز کمتر است و از اینرو انتظار می رود که سلولهای عصبی این نواحی، انرژی کمتری برای پاسخ و پردازش اطلاعات در دسترس داشته باشند.

 

این نتایج در آسیب شناسی بیماری آلزایمر اهمیت زیادی دارند چرا که به تدریج و با پیشرفت بیماری، روند کاهش مقادیر قندی که توسط نواحی خاصی از مغز استفاده می شود نیز ادامه پیدا می کند و به تدریج شدیدتر می گردد یا به عبارت دقیق تر، با یک شیب پیوسته نزولی همواره مقادیر کمتری قند در دسترس آنها قرار می گیرد.

 

منظور از این نواحی خاص مغز نیز Medial temporal lobe و بصورت خاص ناحیه Hippocampus می باشد که ناحیه کلیدی در مغز به منظور یادگیری مطالب جدید و همچنین انتقال اطلاعات به حافظه بلند مدت می باشد. لازم به ذکر است که این ناحیه یکی از نواحی است که در طی پیشرفت بیماری آلزایمر دچار آتروفی گسترده می گردد.

 

بنا به ادعای این محققین، این مطالعه نخستین بررسی می باشد که در آن وضعیت مقاومت به انسولین در افراد سنین آخر میانسالی (میانگین سنی 60 سال) مورد بررسی قرار گرفته است و بر اساس آن الگوی کاهش قند خون در ارتباط با بیماری آلزایمر و همچنین از بین رفتن حافظه، شناسایی شده است.

 

مشخص شدن ارتباط بین ایجاد مقاومت به انسولین و ابتلاء به بیماری آلزایمر به لحاظ پیشگیری از ابتلاء به آلزایمر حائز اهمیت است اما در مورد خود مقاومت به انسولین باید به این نکته توجه داشت که این وضعیت ممکن است برخلاف بیماری آلزایمر در هر سنی ایجاد شود. از اینرو به نظر می رسد که در تمامی افراد چاق باید وضعیت مقاومت به انسولین به دقت مورد ارزیابی قرار گیرد و تحت هر شرایطی، رژیمهای غذایی مناسب و برنامه های ورزشی سطح متوسط در برنامه های روزانه آنها گنجانده شود. 

 

منبع:

http://www.iranlongevity.com/?p=996

 







Also tagged with one or more of these keywords: longevity, persian

0 user(s) are reading this topic

0 members, 0 guests, 0 anonymous users